خرد و فرهنگ چیستند 

در جهان ما دو چیز  بیکرانند: کیهان و نادانی مردم- اما من در باره کیهان شک دارم…”“. 

البرت آینشتاین

چندین دهه پیش، در دوره جوانی داستانی خوانده بودم که ژرفای آن تا بامروز با من مانده است. بطور خلاصه آن افسانه بدین نحو بود که در جنوب کشور ایلاتی زندگی میکردند که دو تای آنان با یکدیگر دایم در حال ستیز بودند وطولانی بودن دشمنی، ریشه آنرا  از خاطره ها محو نموده بود. افراد این دو ایل با یکدیگر تفاوتی بزرگ داشتند. مردم یکی، کسانی بودند با جثه کوچک ولی با درایت و دیگری شامل افرادی بودند قوی و توانا با هیکل ها ی درشت و آنچنانکه بایست فاقد سهمی قابل ملاحظه  از خرد. تقریبا تمامی کشمکش ها با شکست این ایل درشت مردان پایان میافت.  در آخرین برخورد که منجر بشکست آنان شده بود، رییس قبیله به نماینده خود در نشست امضاء پیمان صلح دستور میدهد که از همکار خود در ایل پیروزمند پرسشی کند که “چرا ایل ما با داشتن “مردان کلان پیکر پیوسته شکست میخورد”

پس از امضاء پیمان صلح، نماینده مزبور از همکار پیروزمند پرسش رییس خود را مینماید و پاسخ میگیرد که پیروزی ما نتیجه بخردی ما میباشد. نماینده نخستین پرسید: بخردی چیست که شما از آن سخن میگویید. جواب یافت که ما دارای خرد هستیم. آن مرد گفت آیا میتوانی خرد را برای من توجیه کنی؟ آن شخص مخاطب با هر راهی که میدانست کوشش نمود که معنی خرد و یا فرهنگ را برای دوست خود روشن نماید.  متاسفانه هر طریقی را که بدیدش میامد و خواست از آنها بهره گیری کند، همه را بدون نتیجه یافت. در چنین هنگامی در مقابل خود درختی تنومند میبیند. اندیشه ای در او پیدا میشود و از همکار خود میخواهد که در دنبالش بیاید. هنگامی که بدرخت رسیدند دست خود را بر تنه آن گذاشت و از دوست خود خواست که مشت محکمی بر دست او بزند که وی در ابتدا از انجام چنین کاری اباء نمود ولی با اصرار دوستش، پذیرفت که آنکار را انجام دهد. هنگامی که مشت خود را بسوی تنه درخت میبرد، آن مرد جثه کوچک دستش را از درخت برداشت و مشت آن مرد تنومند با شدتی زیاد بر تنه درخت وارد آمد که با ناله وی همراه شد. مرد کوچک اندام اظهار داشت “این است نتیجه خردمندی ما” و آن کار من از روی خرد بوده است.

در برگشت به ایل، مرد تنومند، جریان را با رییس خود در میان گذاشت و هر چه که کوشش نمود موفق نشد که معنی خرد و فرهنگ را به او بفهماند. سعی کرد که درختی پیدا کند و همان مثال را تکرار نماید، درختی در آن حوالی وجود نداشت. کاملا نا امید میشد که ناگاه راهی  به فکرش رسید. دست خود را بر صورتش گذاشت و از رییس خود خواست که مشت محکمی بر دست او بکوبد. رییس، نخست از انجام امر امتناع نمود ولی بالاخره  اصرار نماینده اش را پذیرفت که دست به چنین کاری بزند. همین که مشت او بصورت دوستش نزدیک شد، او دست خود را بیرون کشید و مشت محکم آقای رییس با تمام قوا بر چانه نماینده اش فرود آمد.  خود میتوانید، نتیجه را حدس بزنید. با درد فراوان زمزمه ای کرد که “من بالاخره معنی خرد را درست نفهمیدم” 

آیا با چنین کارهایی در امور روزانه خویش برخوردی هایی نداشته اید؟ یقین دارم که اگر اندکی فکر کنید، امثال آن را زیاد بخاطر خواهید آورد. من در طی زندگی خود در مراحل مختلف و در رده های گوناگون به این پدیده برخورد کرده ام که دراوضاع ملی و بین المللی ممکن است باعث ایجاد گرفتاری بسیار گردد. پس از پایان جنگ دوم جهانی و پیروزی متفقین بر محور که نتیجه کاملی بود از قدرت نظامی آمریکا، آن کشور نماد آزادی جهان گردید. اما با سوگ بسیار دولتش نتوانست این وظیفه بزرگ را از روی دانش و احترام به دیگران انجام دهد. آنان رد پای استعماری دول اروپایی، بویژه انگلیس را پی گیری نمودند. کاری ناپسند و ناخواسته برای زمان آنروز. اشکال دیگر آن بود که آمریکاییان کوچکترین تبحری در این مورد نداشتند. بهر جا که پا گذاشتند و هر دولتی که از آنان درخواست یاری نمود، با نادانی خود آنان را بخاک سیاه کشاندند

نمونه زیادی از کارهای نا موفق آنان و نتایج حاصل آنرا دیده ام. نگاهی بتاریخ بکنید و نتیجه کارهای شان را در چین، در هند، پاکستان، افغانستان، ایران ، عراق، لبنان، سوریه و لیبی و بالاخره در آمریکای جنوبی ببینید. بلایی که بسر مردم ایران آوردند هیچوقت از خاطره ها محو نخواهد شد. مروری در روابط بین ایران و آمریکا در دهد ۱۹۲۰و ۱۹۳۰ برگ دیگری در اثبات این گفتار است. دولت های وقت ایران برای رهایی از شر دو دولت خونخوار روس و انگلیس در دنبال دولت مقتدر ثالثی میگشتند که در بهبود اوضاع کشور به آنان کمک کنند. آنان دولت آمریکا انتخاب نمودند، نتیجه آنکار را در تاریخ مطالعه کنید و ببینید که چگونه دولت مزبور بسود انگلیس با ایران در افتاد. من بطور کامل در این باره در کتاب خود آنرا تشریح نمودم[1]. در اوایل سده بیست، بیشتر اینطور بنظر میرسید که وزارت خارجه آمریکا شعبه ای است از وزارت خارجه انگلیس. برای من معمایی بود که وزارت خارجه آمریکا دارای چه نقشه ای میباشد و چه برنامه ای را دنبال میکنند.   با خود پیمان کردم که پس از بازنشستگی در باره مشی کارهای وزارت خارجه آمریکا کاوش لازم بعمل آورم. این کار را انجام دادم و تحقیقات خود را فقط به کشورهای خاور میانه موکول نمودم. در پایان آنچه را که دریافتم که نامی جز یک فاجعه بزرگ بدانها نمیتوان داد. اجازه میخواهم که برای نمونه فقط چند تایی از آنچه که دریافتم برای شما توجیه کنم

در سال ۱۹۸۹ گروهی از پزشکان شهر هیوستن، ایالت تکزاس، بهمراهی تعدادی از افراد متعلق برشته پزشکی، زیر نظر یک دکتر جراح استخوان بنام دکتر “کرمیت وگابرگ”[2] در زیر لوای “انجمن پزشکان ما وراء دریا”[3] برای یاری به افغانان  پناهنده در پاکستان بدان سوی روان شدند. دکتر وگابرگ درخواست نمود که در این سفر با آنان باشم که از دو سوی کمک من قابل ملاحظه خواهد بود یکی برای آشنایی با زبان آنان و دوم از دید پزشکی و درمانی. مخارج این سفر برای پزشکان مربوط میشد به خود آنان. دید این گروه دو چیز بود؛ یکی بر پا کردن یک اطاق جراحی[4] برای بیمارستانی در جلال آباد، افغانستان که از سوی یکی از استات های آمریکا به مبارز ین افغانی اهداء شده بود و دیگر کارشان یاری در درمان و بررسی کارهای درمانگاه های یاری دهنده به پناهندگان افغانی در آن نقاط از پاکستان بود. بیشتر این مراکز توسط دول عرب نشین خلیج پارس اداره میشد که بخش بزرگ آنرا دولت عربستان سعودی عهده دار بود. مرکز این گروه در شهر پاکستانی “پشاور[5]” قرار داشت

بغیر از دکتر وگابرگ و من افراد دیگر عبارت بودند از یک جراح عمومی، دو متخصص بیماری های زنان، یک پزشک متخصص بیهوشی، یک بانوی ماما، یک پرستار[6] جراحی، یک پرستار آی.سی.یو[7]، یک پرستار بخش، دو بانوی متخصص در توان درمانی، و چند نفر از کارمندان معمولی بیمارستانی  برای کارهای اداری. خرج مسافرت این افراد را مرکز پزشکی “اسپرینگ برانچ”[8] پذیرفته بود

از تمام افراد درخواست شده بود که تا حد امکان کوشش کنند بجای جامه دان از صندوق های بزرگ استفاده کنند تا بتوانیم تعداد زیادتری از لوازم کوچک پزشکی را بهمراه ببریم و هم چنین نمونه های داروهای پزشکی را برای بیماران در افغانستان. دکتر وگابرگ ریاست گروه را بعهده داشتند و در ضمن رابط بودند بین این گروه با “گروه جراحان استخوان ماوراء دریا”، سفارت آمریکا در اسلام آباد پاکستان و وزارت خارجه آمریکا در واشینگتن 

نیروی هوایی آمریکا حمل و نقل بخش های اهدایی را به پاکستان بعهده گرفت که تحویل فرودگاه اسلام آباد دهند که پس از رسیدن گروه ما بدانجا بما تحویل داده شود

در اواخر ماه مارچ ۱۹۸۹ از هیوستن با هواپیمایی بریتیش از هیوستن به لندن و سپس به اسلام آباد رفتیم. پس از رسیدن بدانجا ، نخستین پرسش ما در باره بخش های اهدایی اطاق عمل بود، که بر خلاف انتظار هیچ کسی کوچکترین آگاهی از آنها را نداشت. احساس ناراحتی بزرگی را در خود کردم، آیا یکی از مراحل کشور زادگاهی من دوباره بوجود آمده است؟ آیا  تاریخ را مجددا تکرار میکنند، آیا تمام دستگاه اطاق عمل بقول معروف “ملا خور شده است؟” بخود گفتم امیدوارم که اشتباه میکنم. بهر روی فعلا چاره ای نیست جز سکوت و صبر.  در این میان صندوق هایی که با لوازم کوچک پزشکی بهمراه داشتیم باعث ایجاد اشکالاتی برای ما شدند.  گمرک فرودگاه اجازه ترخیص آنها را نمیداد. نامه ای که از سفارت پاکستان داشتیم که اوضاع را کاملا توجیه میکرد، مورد پذیرش آنان قرار نمیگرفت. پس از دو و یا سه ساعتی معطلی بالاخره موفق شدیم که اشیاء را ترخیص نماییم و با سه دستگاه ، اتومبیل “وان” بسوی پشاور حرکت کنیم.

، بدون اتلاف وقت کار خود را آغاز نمودیم و نخستین گام بررسی اوضاع درمانگاه هایی بود که برای پناهندگان کار میکردند. دوباره بدان چه که برخوردیم برای من باعث نگرانی شد. در درمانگاه های سعودی علاوه بر درمان، وضع دیگری توجه مرا بخود جلب نمود، آنهم تدریس و تشویقی بود برای پناه جویان در تعلیم اسلام وهابی. بدون اتلاف وقت جریان را با دکتر وگابرگ در میان گذاشتم و او را از ادامه اینکار خطرناک مطلع نمودم و از ایشان خواستم که اوضاع را با سفیر آمریکا در پاکستان در میان بگذارند.  مدت ها بعد، ایشان بمن اظهار داشتند که خود متوجه این امر شده و چندین بار دید خود را با سفیر آمریکا در میان گذاشتند، که از قرار معلوم منتج به نتیجه ای نشد

دستگاه اطاق عمل برای جلال آباد هیچوقت پیدا نشد. مراجعه دایمی گروه ما از سوی دکتر وگابرگ به فرودگاه اسلام آباد و مامورین گمرک پاکستان هیچ نتیجه ای نداد. شکایت به سفارت آمریکا در اسلام آباد و درخواست یاری آنان برای دستیابی به دستگاهای مفقود شده بی نتیجه ماند. در واقع امکان جایگزاری اطاق عمل با فقدان وسایل ارسالی آن بکلی غیر ممکن گردید. چند هفته متوالی که نتوانستیم کوچکترین اثری از اشیاء گم شده بیابیم و سفارت آمریکا از دادن کم ترین کمکی بما خود داری نمود، دکتر وگابرگ و اعضاء گروه بدین نتیجه رسیدیم، که مسافرت ما و تمام زیان های مالی و زمانی که متحمل شده ایم بسبب عدم توانایی دریافت دستگاه های مربوط بی حاصل مانده است. و همه بر این باور شدیم که لوازم را برخی از مامورین گمرک پاکستان دزدیده و در بازار آزاد تبدیل به احسن نموده اند و سفارت آمریکا کوچکترین گامی در این راه بر نداشت

نقشه مختصری از محل اقامت ما در پاکستان- پشاور

همانطوری که ملاحظه کردیم که در آینده نه خیلی دور، طالبان حکومت را در افغانستان در دست گرفتند و باعث ایجاد چه مصیبتی شدند. ترس من، صورت حقیقت بخود گرفت. چرا سیاستمداران آمریکایی نمیتوانستند اوضاع را آنطوری که بود ببینند؟ اگر موضوع آنقدر روشن بود که یک شخص عادی بمانند من میتوانست آنرا ها را درک کند، چرا سیاستمداران آمریکایی نمیفهمیدند. تروریست های القاعده   تحت نظر یک شهروند عربستان سعودی، اوسامه بن لادن، در روز ۱۱ سپتامبر۲۰۰۱  به آمریکا حمله کردند و آمریکا در روز هفت اکتبر ۲۰۰۱ برای اسارت او به افغانستان یورش برد و جنگ بسیار طولانی را آغاز نمود. جنگی که بیش از سه تریلیون دلار برای آمریکا خرج برداشت[9]. بیش از هفت هزار نفر از جوانان ما کشته شدند و مزید بر بیست هزار نفر زخمی گشتند . بیش از هفتاد هزار نفر از مردم افغانستان بهلاکت رسیدند. از نوزده نفر افرادی که به آمریکا حمله کردند، پانزده نفر شهروند عربستان سعودی بودند. آیا واقعاً ما میبایست به افغانستان حمله میکردیم؟ آیا سران ارتش ما از اوضاع جغرافیایی و زمین شناسی آنکشور آگاه بودند؟  آیا آنان هیچ آگاهی از جنگ های بین انگلیس و افغان داشتند؟  ارتش ما بزرگترین بمب غیر اتمی را در آنکشور بکار برد، اما چه نتیجه ای حاصل شد؟ بمبی ۲۱۶۰۰ پوند وزن یعنی ۹۸۰۰ کیلوگرام و یا ۹/۸ تن  

دولت آمریکا در زیر حکومت بوش دوم یک روش تازه ای را در دنیا مجددا زنده نمود در مقابله با اسیران جنگی و روح هیتلر را شاد نمود،” زجر دادن به اسیران جنگی”، را بحد اعلا به عمل گذاشتند و در این مورد، خبر گزاری فاکس بلند گوی آنان بود. دولت بوش بدبختی تازه ای برای کشور ایجاد نمود که دنباله آنان برای همیشه بعنوان ننگی برای مردم این کشور زنده خواهد ماند، بمانند اسارت مردم ژاپونی آمریکایی در دوران جنگ دوم جهانی.   دولت بوش در این بخش با هیتلر و با طالبان و با خمینی  برابری خود را نشان داد

—– حمله دولت بوش دوم به عراق با برهان ساختگی و دروغین که صدام حسین در حال تعمیم و توسعه ایجاد  –سلاح های کشتار عمومی است. این عنصر بی مصرف با همراهی چند تن از اعضاء کابینه خود بمانند معاونش، دیک چینی و وزیر دفاعش رامزفیلد ننگی دیگری را مجددا برای این کشور ایجاد کردند. ویدیو های اولیه که بلا فاصله از معرض عمومی برداشته شدند حاکی آن بودند که چگونه برخی از افراد نظامی کشور در حال دزدیدن اشیاء موزه های عراق بودند. رییس جمهور کشور ما در یک امر جنایت جنگی بود بهمراهی چند تن از اعضاء کابینه خود. این جنگ برای مردم آمریکا بیش از یک تریلیون دلار خرج برداشت باضافه نابودی انسانی که هیچ قیمتی بر آن متصور نمیتواند باشذ

خطا کاران سه گانه:جورج . دابلیو بوش (پرزیدنت)؛ دیک چینی (معاون) و ذالود رامسفلد وزیر دفاع

—— برای نشان دادن بی فرهنگی و نا بخردی سردمدارن کشور کافی است که نگاهی بطرز فکر آنان بکنیم.  در هنگامی که هواپیمای مسافری ایران توسط نیروی دریایی آمریکا در خلیج پارس سرنگون شد و معلوم گردید که مقصر اصلی نیروی دریایی آمریکا بود، از آقای جورج بوش اول “اچ” پرسش میشود: “آیا شما با حقیقتی که ما اکنون میدانیم حاضرید از مردم ایران در باره کشتار هوایی که به آنان تحمیل کردم پوزش بخواهید؟” شما میتوانید خرد و دانش ان مرد با پاسخی که داد بخوبی بسنجید. ایشان فرمودند: “برای من مطرح نیست که حقیقت چیست، من از هیچکس و در هیچ وقت  پوزش نخواهم خواست.” آیا این است  طرز فکر یک پرزیدنت آمریکا؟ آیا چنین فردی لیاقت جانشینی جفرسن و لینکلن و افراد بمانند آنان را دارد؟  هیچوقت فکر کرده اید که مردم دیگر کشور های دنیا و سران آنان چگونه در باره رهبران ما میاندیشند؟ 

—–  نگاهی کنید به برنامه اصلاحات ارضی در ایران، که دولت های آمریکا مشوق آن بودند که بتوانند نفوذ دولت روسیه شوروی را در سایر نقاط دنیا کم کنند. کوشش در انجام چنین برنامه ای در ایران در زمان پرزیدنسی “کندی” بحد اعلای خود رسیده بود. برنامه آنان بمانند بیشتر برنامه ها آمریکایی بدون مطالعه و ارزیابی بمورد اجراء گذاشته شده بود. آیا آن نقشه برای کشوری بمانند ایران قابل اجرا بود؟‌ ایران کشوری فئودالیستی با هزاران سال سابقه که با قوانین مختلف کار میکردند. نتیجه انکار باعث شد که ناراحتی های شدیدی در میان مردم و دولت رخ دهد و کدورت و نا رضایتی مردم باعث جلب افراد بی شخصیت و خاینی چون خمینی شود و دچار چنین سرنوشت شومی گردد. نتیجه بخش اراضی در ایران یک شکست عظیمی بود برای دولت ایران و نخستین ضربه به شاه بود که بدون تامل و اندیشه آنچه را که آمریکایی ها میخواستند به آنها تحویل داد به قیمت تاج و تخت خودش -وبهبودی مردم ایران تمام شد

——- باز اگر اندکی واپس برویم کثافتکاری های پرزیدنت ایزنهاور در ایران و در آمریکا جنوبی میتوانیم نام ببریم – و بررسی کنیم. در زمان ریاست جمهوری این مرد دولت آمریکا آغاز به انجام کودتا های مختلف در جهان گردید بویژه در آمریکای جنوبی. وزیر خارجه او شخصی بدون تجربه در امور بین المللی بود. آقای جان فوستر دالاس که وکیلی بود که کمپانی آنان حافظ منافع شرکت نفت ایران- انگلیس در آمریکا بود[10]. ریاست جمهوری ایزنهاور بزرگترین عامل ایجاد احساسات ضد آمریکایی در دنیا  گردید. در زمان این مرد با تحریک انگلیسی ها دولتش باعث ایجاد کودتایی در ایران گردید بر علیه نخست وزیر قانونی ایران که شاه را بر مسند سلطنت نشاندند و بغارت نفت ایران ادامه دادند. چرچیل بنابخردی ایزنهاور بخوبی پی برده بود و بدون برهان نبود که او پرزیدنت آمریکا را مردی “احمق و ضعیف[11] دانست”[12]

در دهه ۱۹۷۰، بویژه در اواخر آندوره، دولت های اروپای غربی که دل خوشی از شاه ایران نداشتند، از عدم ذکاوت رییس جمهور آمریکا، آقای کارتر ، استفاده کرده و او را مجبور کردند که شاه را از میان برداشته و خمینی یک جاسوس انگلیسی را بعنوان یک آیت الله به ایران برگردانند تا زمام امور را در دست بگیرد

نابخردی سیاستمداران آمریکا فقط مربوط به اعضاء ریاست جمهوری و یا وزرای امور خارجه نمیشد، بلکه این نارسایی شامل تمام کارمندان آن وزارت خانه میشد. نکته کوچکی که در زیر میاورم، این موضوع را بخوبی توجیه میکند و نشان میدهد که سفارت خانه های ما چه نوع کسانی اداره میکردند. داستان بدین ترتیب بود

در سال ۱۹۸۸ ، پسر بزرگتر ما ازدواج میکرد، تصمیم گرفتیم که از باجناغ خود که در آنزمان ساکن قانونی آلمان

بود دعوت کنیم که در این جشن ما شرکت نماید. از وکیل خود درخواست کردیم که در این موضوع ما را یاری دهد. مدتی کوتاهی که گذشت وکیل ما بمن خبر داد که کنسولگری آمریکا در مونیخ ، آلمان  از دادن ویزا به باجناغ ما اباء کرده است. وی اظهار داشت که شاید بهتر باشد که من شخصا با مونیخ صحبت کنم. روز بعد با کنسولگری آمریکا در مونیخ تماس گرفتم و با معاون کنسول، خانم پاتریشیا .ن. مولر[13] صحبت کردم و جریان با ایشان در میان گذاشتم. به ایشان توضیح دادم که ایرادات وارده در باره باجناغ من درست نیستند. پس از دادن توضیحات کامل، ایشان دوباره پرسیدند که چرا میخواهید او را به آمریکا بیاورید. دوباره توضیح دادم که دعوت از ایشان برای شرکت در عروسی پسر ما مباشد. پس از اندکی مکث پرسیدند که “چرا عروسی را در مونیخ برگزار نمیکنید؟” از پرسش ایشان ناراحت شدم، منظور او چه بود؟ بالاخره گفتم سرکار خانم، تغییر مکان یک فرد خیلی آسانتر است تا جا بجا کردن تعدادی در حدود دویست نفر. مضافا به اینکه خرج مسافرت یکنفر بمراتب قابل اجرا تر است تا خرج برای دویست نفر

چند لحظه ای نگذشت که خانم معاون کنسول ما اظهار داشتند “متاسفم، ما تصمیمی را که گرفتیم نمیتوانیم عوض کنیم و نمیتوانیم ویزای ورود به آمریکا را به باجناغ شما بدهیم.  اگر خیلی مایل هستید که در جلسه شما باشد، بگویید برود به مکزیگو و از رودخانه “ریو گرانده” بگذرد و وارد آمریکا شود. از شنیدن این سخنان خانم معاون کنسول حالت عجیبی بمن رخ داد. یک نماینده رسمی دولت علننا بمن میگوید که بطور غیر قانونی یکی از افراد خانواده خود را وارد آمریکا کنم. آیا این خانم یکی از اعضاء کادر سیاسی ما میباشد. آیا من در خواب هستم؟ از شدت نا راحتی میلرزیدم، بالاخره توانایی خود را جمع کردم و پیش از اینکه تلفن را قطع کنم گفتم: “سپاسگزارم- حالا درک میکنم که چرا ما وضع کنونی ما در جهان بصورتی است که داریم.” نمیدانم که سرگذشت این بانوی سیاستمدار بزرگ بکجا رسیده است، با دانش و خردمندی که نشان داده بود بایست که اقلا سفیر آمریکا در یکی از کشور ها جهان باشد

*****

خلاص شدن از شر شاه کار دشواری نبود. مردم در چندین دهه از کارهای خود سرانه و دیکتاتوری او بستوه آمده بودند. کوشش وی در راضی نگهداشتن آمریکایی ها برای جوانان ایران دلپذیری نداشت، آنها رویداد اگوست ۱۹۵۳ را فراموش نکرده بودند که چگونه دولت آمریکا با تحریک چرچیل و بی فکری ایزنهاور دموکراسی نیم بند ایران را نابود کرد و بطور کلی بدبختی امروز کشور را بنیان نهاد. شاه بکلی خود را گم کرده بود، خیال میکرد که از سیاستمداران قهار دنیا است. بدین روی باعث ایجاد دشمنی با برخی از سران اروپایی گردید و تاریخ نشان میدهد که امکان اینکه رییس جمهور فرانسه یکی از آنان باشد خیلی زیاد است. با ازبین بردن شاه بزرگترین سود نصیب انگلیس و فرانسه شد و بزرگترین بازنده خارجی دولت آمریکا بود و بازنده اصلی مردم ایران. مردمی که بیشترین آنان کمترین عشق به میهن را ندارند و فقط سود خود را در نظر دارند. شاه فردی با هوش بود ولی با کمال تاسف پی نبرده بود که درهر کاری حدی وجود دارد و ترجیح داد که بعوض سلطنت مشروطه، حکمفرمای مطلق باشد

ای روبهک چرا ننشستی بجای خویش—– با شیر پنجه نرم کردی و دیدی سزای خویش

شیخ نشینان خلیج پارس شعور بیشتری در مراوده خود با خارجیان بکار بردند تا ایرانیان- شاید بدین روی است که تازیان حس میهن پرستی بیشتری دارند تا ایرانیان، بقول نگارش برخی از مورخین خارجی “ایرانی از وطن پرستی داد و فریاد زیاد میکند اما در موقع لازم علاقه چندانی به میهن خود نشان نمیدهد.” کاملا درست میگویند

من بر این امر یقین دارم که اکثریت مردم آمریکا مایلند که جزیی از مردم جهان باشند، در اینصورت میبایست که از آسمان بزمین نزول کنند و قوانین زندگی با هم را بپذیرند. اگر مایلند که بسابقه خود برگردند، در اینصورت باید بزندگی پر خواب دوران گذشته خود برگشت کنند

کشور انتخابی خود را بسیار دوست دارم. بیشترین مردم آن نیک سیرت و به یاری کردن بدیگران اعتقاد دارند. اما با کمال تاسف با فرهنگ عمومی عامه، مردم کشور یک ملت گوسفند صفت را تشکیل میدهند. بیشترین این هم میهنان خصوصیتی را نشان میدهند، که در یک دوران مملو از سرآب زندگی میکنند در حالی که قادر نیستند که نیاز اولیه زندگی را فراهم نمایند. در سده بیست و یکم، ما نمیتوانیم بمانند سده های گذشته زندگی  کنیم، اگر بخواهیم با مردم دنیا همراه باشیم بایست که در راه زندگی خود تغییری بدهیم

با کمال تاسف، آینده این کشور را بسیار مبهم میبینم. سیاستمداران فقط نامی از سیاست دارند و فاقد کوچکترین دانشی در آن هستند. برای پیشرفت شخصی خود از هیچ جنایتی و خیانتی روی بر نمیگرادنند، در این بخش با همکاران ایرانی خود در یک ردیف قرار دارند


[1] – H. Guilak; Fire Beneath the Ashes-US-Iran Relation 1829-1947/ 2011.

     دکتر ناهید گیلک: آتش زیر خاکستر/ روابط بین آمریکا- و ایران -۱۸۲۹-۱۹۴۷ ترجمه پارسی ۲۰۱۶

[2] – Dr Kermit Veggeberg.

[3] – Orthopedic Overseas. 

[4] – Operating theater.

[5] Peshawar.

[6] – Registered nurse.

[7] – ICU (Intensive Care Unit).

[8] – Spring Branch Medical Center. 

[9] – Linda J. Blim; Washington Post, September 5, 2010, Harvard Kennedy School. 

[10] – Abrahamian Iran between two revolutions, 1982, 197

[11] – Martin Gilbert; Churchill and the America, 2005, 442

[12] – John Colville: The Fringe of Power, 1953, 672.

[13] – Patricia N. Moller. 

Leave a comment