آیت الله ـــ  نه، اما ــــ آفت الله

آفت الله کاشانی

در یک خانواده مسلمان اثنی عشری بدنیا آمدم و تعلیمات دینی را بوقت روز هم در خانه و بعدا در مدرسه گرفتم. شادروان پدرم، فلسفه ویژه خود را در دین داشت. هیچوقت برای ادای فریضه در اجتماع دینیان بمانند مسجد و یا در اعمال گروهی 

آنان شرکت نداشتیم و چنین عملی را نمیپسندیدند. با تعلیمات دینی که بما میدادند، بدید من اسلام را یک پدیده ایده الی بما اموختند. با وجود اینکه خودش خود را یک مسلمان واقعی میپنداشت، هیچوقت نسبت به ادیان غیر اسلامی حرف و یا کارکرد غیر انسانی از خود نشان نمیداد و کودکان خود را بر چنین بر چنین اصولی تربیت داد

با سالهایی که میگذشت، و مطالعاتی، هر چه مختصر، که در باره اسلام میکردم، پذیرش اوامر آن برای من غیر منطقی تر میامد. بار ها در باره احکام دین با پدر در بحث و گفتگو بودم. پرسش های بیشماری از آنها داشتم که برای من قابل پذیرش نبودند. در راس آنها قوانین بیمعنی اجازه داشتن بیش ازیک زن برای مردان بود، که برای من امری بسیار نابجا و غیر قابل قبول مینمود. سهمیه ارثی زنان و دختران، شهادت زنان و بسیاری از قوانین اسلام که امروزه عدم ارزش آنها بر من ثابت شده است

در سنین بالاتر و مطالعه تاریخ کشور از صدر اسلام تا این زمان و پی بردن به اینکه تا چه حد کشور های اسلامی از دست تازیان رنج بردند و میبرند بمانند خاری بود که هر دم فرورفتن آنها را در بدن خود احساس میکردم. جنایت های تازیان و دنباله گیری یک مشت آخوند خودخواه در پایین آوردن و پایین نگهداشتن فرهنگ عمومی بویژه در زمان حکومت کثافت بار قاجار نفرت بسیار گرانی نسبت به این افراد متعلق به دین در من ایجاد نمود. وابستگی آنان به پادشاهان مستبد و خود خواه و سر سپردگی آنان به دولت های بیگانه امری غیر قابل بخشش بود. از همان زمان نوجوانی از این افراد متنفر بودم. دخالت آنان را در زمان ملی شدن نفت و همکاری شان را با دولت انگلیس و آمریکا هیچوقت از خاطره من محو نخواهند شد

تمامی آنچه ذکر کردم مرا بیک  اصل واقف کرد که بدان ایمان کامل یافتم و ان انزجار بسیار من از حکومت دینی است.سران دینی را گرگانی میدانم  در لباس میش ودزدانی در پوشش نگهبانان. تاریخ کشور ما مملو است از کارهای این جانوران و صدماتی را که  این گروه به کشور و مردم آن زده اند نمیتوان بهیچوجهی اندک شمرد. بیشترین کسان این رده، جانی ترین افراد جامعه را تشکیل میدهند. جنایات آنان دست کمی از آنچه هیتلر و موسیلینی و استالین و چنگیز و آتیلا و تیمور کرده اند نداشته و با آنها برابری میکند اگر فهم این گفتار برای شما سنگین است، کارهای خمینی و انصار و اعوانش را بمانند خلخالی و رییسی و بقیه را یک بار دیگر مرور کنید

دهه ها پیش در کتابی خوانده بودم که خداوند پس از خلقت انسان، از شاهکارش بسیار خوشنود شد(واقعا نمیدانم چرا؟) و به ملایک اظهار داشت  که من انسان را که “اشرف مخلوقات است” آفریدم و به آنان امر کرد که او را سجده کنند. تمام فرشتگان امر الهی را مطیع شدند مگر شیطان که از سجده کردن اباء نمود و اظهار داشت: “خدایا تو مرا از آتش افریده ای و انسان را از خاک و بدین روی من از انسان والا ترم و او را سجده نخواهم کرد.” حضرت باری تعالی از این گستاخی بسیار ملول گشت و به شیطان فرمود با آنچه که گفته ام یا بدان عمل کن و یا منتظر خشم من باش. شیطان که قافله را پس دید از ایزد بزرگ درخواست نمود که پیشنهاد او را بپذیرد و به او تا روز حشر مجال دهد و آنوقت هر جزایی که خواست بر وی تحمیل کند. خداوند بزرگ با این خواست شیطان موافقت کرد. و شیطان گفت کاری میکنم که بیشترین مخلوقات انسانی تو را از راه راست بدر نمایم و زندگی آنان را با تغییر اعمالشان بنابودی کشانم

شیطان بقول خود وفا کرد و یکی از کارهایش این بود که در ادیان الهی رخنه نمود و در لباس خدمتکاران دینی در آمد و در شور بختی که آن ادیان برای بشر آوردند بزرگترین نقش را بعهده داشت؛ موبد و خاخام و کشیش و ملا را بجان مردم انداخت. آیت الله (  به معنی نشانه ای از خداوند است) را بوجود آورد که در واقع برای چنین کسانی واژه آفت الله پسندیده تر میاید، یعنی بلایی که از سوی خدا نازل شده است

برگردیم به اصل مطلب، از دید شخصی؛ من بسیاری از کارهای آنان را در طول تاریخ مطالعه نموده ام و اقلا  شاهد خیانت چند نفری از آنان بودم.  در دهه ۱۹۵۰ هنوز جوانی بودم در راه آموزش، و مانند بیشترین جوانان وقت از بدبختی هم میهنان رنج بسیار  میبردم. هنوز واقعه شهریور ۱۹۴۱ و اشغال کشورم بدست دو دولت گرگ صفت و خونخوار در خاطره همه ما بود که جریان نفت بمیان آمد. ملت ایران که بر روی میلیون ها بشکه از طلا نشسته بود از گرسنگی درحال هلاکت بود و دولت انگلیس حاضر نبود که سهمیه در آمد کشور را اندکی افزایش دهد. مصدق به نخست وزیری رسید، لایحه ملی شدن  نفت در مجلس به تصویب رسید . دولت انگلیس حاضر بهیچگونه همکاری نمیشد. آنان پیشنهاد های مکرر دولت آمریکا را که سهم ایران به ۵۰٪ برسانند، بمانند آنچه که خودشان در عربستان کرده اند، وقعی نگذاشتند. در آخرین سال شرکت نفت ایران و انگلیس (۱۹۵۰)  سهمیه ایران از یک سوم مالیاتی که شرکت بدولت انگلیس میداد کمتر بود. دولت انگلیس نقشه های شومی برای ایران داشت. دولت آمریکا که هنوزتحت قیمومیت پرزیدنت هری ترومن بود و چرچیل شیاد و کهنه کار نتوانسته بود او را راضی به دخالت غیر منطقی در ایران بنماید

در چنین روز هایی مجددا سر و کله ای از آیت الله کاشانی پیدا و او وارد معرکه شد. این بار بیاری مصدق. بمانند برخی دیگر از همکاران نخست وزیر، دکتر بقایی و مکی و همانند آنان. در گفتگو های بیشماری که با شادروان پدرم داشتم اوضاع ایران در راس همه قرار میگرفت و چگونگی ملی شدن نفت پیوسته نقش اصلی را در گفتگوی ما داشت

 اکنون که دهه ها از آنروزها میگذرد، هنوز برای من معمایی است که چگونه و با چه مهربانی آن پدر نازنین به عقاید  یک جوان با عشق فراوان گوش میداد و با وی بمانند یک همکار گفتگو مینمود. کوشش میکردم که پدرم را به یاری دولت آمریکا که با ما همصدا خواهد بود و از ما دفاع خواهد کرد جلب کنم. دید آن بزرگ مرد بر آن بود که من در اشتباه هستم و انگلیسی ها در کار خود پیروز خواهند شد و آمریکا را با خود یار خواهند نمود و مصدق را از میان خواهند برد. خوب بخاطر دارم که وقتی به ایشان گفتم که چنین کاری غیر ممکن است، که مردم و بزرگان کشور با او همرهند، با تبسمی ناشی از ناباوری پرسیدند چه کسانی با او هستند، در پاسخ گفتم: آیت الله کاشانی و نماینده گان ملت چون بقایی و مکی، روزنامه نویسانی چون عبدالرحمن فرامرزی از کیهان وگروه بسیار دیگر. آن مرد نازنین با لبخند تلخی گفت: ” گفتی کاشانی؛ اگر ریش او را بلند کنی مارک <ساخت انگلیس> در آنجا خواهی دید.”پذیرفتن چنین عقیده ای برای یک جوان بی تجربه و ساده و خوش باور، امری بود غیر قابل پذیرش.  طولی نکشید که پرده حقیقت کشیده شد و واقعیت خود را آنطوری که بود نشان داد

 این سردمداران دینی، در طی تاریخ و در هر دیدی که به آنها بنگریم پست ترین و رذل ترین گروه  جامعه  ایرانی را تشکیل داده و میدهند. برخلاف آنچه که میخواهند وانمود کنند، نه دارای دینی هستند و نه ملیتی. تنها نکته مورد علاقه آنان داشتن قدرت و ثروت بیحساب است که از هر راهی که بدست آید  مغتنم و پسندیده خواهد بود، از انگلیس و یا روس و یا آمریکا و یا از راه دزدی از اموال مردم

قدرت این مفتخوران اجتماع از اواسط دوره خلافت عباسیان رو بافزایش نهاد. دوره ای که مصادف میشود با آغاز نزول خلافت عباسی که با روی کار آوردن ترکان در دربار بجای ایرانیان هم زمان میشد. در چنین برهه ای از زمان خلفا در این باور شدند که با همکاری با روسای دینی میتوانند یک همزیستی با آنان ایجاد کنند که بسود هر دو طرف باشد. علمای دین تمام هم خود را بر آن داشتند که بهر صورتی که شد سطح دانش توده مردم را به پایین ترین حد آورده و در آن سطح نگهدارند و بدین ترتیب بخوبی بتوانند بر جامعه حکمرانی کنند و این توده بزرگ و بی شعوری را که ایجاد کرده اند بسود هر طرفی که بخواهند علم نمایند. آرزویی برای پادشاهان بی شخصیت و بی اصول. توانایی و قدرت سردمداران دینی در چنین دوره ای از حکمرانی عباسیان شدت یافت و به درجه بالایی رسید. 

توسعه قدرت ملا ها بزرگترین جهش خود را در زمان صفویه یافت، از آنروزی که مذهب شیعه، مذهب رسمی و کشوری در ایران گردید. با کمال تاسف  چنین دوره ای  مصادف میشود با توسعه و جهانگیری امپراتوری انگلیس و تملکات آنان در آسیا و هندوستان. عدم دانش  دربار صفویه در زمان شاه طهماسب و قضیه سفیر ملکه الیزابت اول در دربار او” آنتونی جنکینسن”  و رفتار اخوند ها با او، باعث آن شد که مرحله نوینی در تاریخ ایران ایجاد گردد: آغاز همکاری ملا ها و آخوند ها و رهبران دینی با دول بیگانه، نخست با انگلیس و مدت ها بعد با روسیه و آمریکا و هر دولتی که باج بیشتری به این لاشخوران بدهد

به اصرار آخوندها شاه طهماسب نزدیک بود که سر سفیر انگلیس را از تن جدا کند   که با توصیه عبدالله خان استاجلو[1] از منسوبین خودش که حاکم ایروان بود و مورد احترامش، از این حرکت دست بر میدارد. چنین امری باعث میگردد که انگلیس برای مدتی از تماس با ایران خود داری میکند و در حدود سی و هفت سال بعد برادران شرلی را به ایران میفرستد. این بار، آن نمایندگان نخست بدیدن ملا ها میروند  و توسط آنان با شاه رابطه پیدا میکنند. در عین حال انگلیس جاسوس خود را برای بررسی اوضاع کشور به ایران میفرستد؛ مقصود علی هندی ملقب به درویش علی نخستین جاسوس انگلیس در ایران بود. بعداز او فرزندان و نوادگان آن شخص را بعنوان “سید” وارد معرکه میکنند ولقب “سید” را ایجاد مینمایند. خانواد های جاسوسی بزرگ بمانند مجلسی ها و طباطباتی ها و بهبهانی ها و الماسی را بوجود میاورند، تا بدوران اخیر برسند و خمینی را تحویل مردم میدهند. مردم بی شعور کشور و تحصیل کرده های فاسد و مزدور و ابلهانی چون مهندس بازرگان و امثال او خاینانی چون ابراهیم یزدی و ایل و تبارش و بنی صدر و قطب زاده ها، خمینی  را بصورت امام در میاورند و زندگی مردم را بدانجا میکشند که امروز میبینیم. برخی از همین کثافت ها به مانند علامه مجلسی، بدستور و پول انگلیس اراجیف و ترهاتی مینویسند و منتشر میکنند تا مردم را در پایین تر رده تمدن نگهدارند و خود عنوان “علامه” را میگیرد

با این تاریخچه کوتاه برگردیم بر موضوع آیت الله و یا بهتر بگوییم “آفت الله” کاشانی. اگر بخواهید از محیط های اجتماعی بمانند اینترنت شرح احوال این بزرگوار را مطالعه کنید، کاریست بسیار دشوار و تقریبا غیر ممکن. این مرد در واقع فردی است که اصطلاح “همه فن حریف” به بهترین وجهی شامل حال او میشود. طرفداری از استبداد و آزادی خواهی و مشروطه طلبی، هواداری از آلمانیها و دشمنی با آنان و خصومت با انگلیس و آماده جهاد با آنها و بالاخره دوستی با آنان، از دوستی با مصدق و درخواست های بیجا از دولت او، از یک رهبر دینی تا همراهی با تروریست های کشور و ادم کشان و ارازل و اوباش. از دوستی با ملیون میهن تا با شاه از فرهنگیان تا با شعبان بی مخ ها؛ واقعا نمیشود شرح زندگی او را در چند صفحه خلاصه نمود. چنین کاری نیازی به نگارش کتاب ها دارد. اینجا بود که سخنان پدر بزرگوارم در گوشم طنین انداز گردید، “اگر ریش آنمرد را بلند کنی، مهر ساخت انگلیس در زیر چانه وی نمودار خواهد شد.” چه سخنان درستی بودند. بقول مولانا

هر لحظه بشکلی بت عیار در آمد ……… دل برد و نهان شد

منسوخ چه باشد؟ نه تناسخ به حقیقت…….آن دلبر زیبا

شمشیر شد و در کف کرار[2] بر آمد. ………قتال زمان شد

برای تحکیم آنچه که در باره این آخوند گفتم مایلم داستان زیرا را که کاملا از زبان شخص ثالثی گفته و شنیده شده است برای شما نقل کنم: من در سال ۱۹۶۰ از سوی تشکیلات “بنیاد ایران”[3] در نیویورک، بعنوان پزشک متخصص غدد مترشحه داخلی برای بیمارستان نمازی شیراز استخدام شدم  که در عین حال بواسطه تکامل که در رشته خود داشتم و سالهایی را که در دانشگاه های آمریکا گذرانده بودم مقام رتبه شش دانشیاری دانشکده پزشکی شیراز بمن تعلق میگرفت ، تا سال ۱۹۶۲ در شیراز ماندم. اقامت و کار من در آنشهر خود داستانی دارد که باید بتفصیل در باره آن ، بعد ها، برای شما بنویسم

بهر روی، در اواسط ماه اگوست ۱۹۶۰ وارد شیراز شدم و در بیمارستان  نمازی مشغول بکار گشتم. رییس بخش داخلی بیمارستن یک دکتر آمریکایی بود فارغ التحصیل دانشکده پزشکی هاروارد و با فوق تخصص در بیماریهای دستگاه گوارش؛ دکتر گیلبرت آر. چریک.” [4] وی از اوایل سال ۱۹۵۹ تا اواخر سال ۱۹۶۱ در شیراز بود و در آنزمان ماموریت او به پایان  میرسد و به آمریکا بر میگردد و در شهر نیویورک اقاامت میکند

پس از بیرون آمدن از بیمارستان نمازی و چندین سال کار در تهران و مسَولیت اداره بخش داخلی بیمارستان فیروزگرو انجام وظیفه “پزشک خصوصی نخست وزیر، آقای هویدا،”  در اوایل سال ۱۹۷۰ به آمریکا کوچ کردیم و در دانشکده پزشکی بیلور مشغول کار شدم. سال ها بود که از دکترچریک خبری نداشتیم، برخی از دوستان شیرازی میگفتند که وی فوت کرده است! دهه ها از این موقع گذشت و ما در پی آنمرد میگشتیم

در دهه نخست ۲۰۰۰ بود که بدیدن پسر مان به پورتلند آمدیم، مجددا صحبت از دکتر چریک بمیان آمد. فرزند ما کوشش نمود که از اینترنت کمکی بگیرد، شاید بتواند این شخص را پیدا کند. دکتری بدان نام در سنت لوییس، ایالت میسوری یافت که متخصص بیماری قلب را برایش نوشته بودند. تماس تلفنی با او معلوم کرد که وی شخص مورد نظر  ما میباشد. همسرم، دکتر ناهید  و من مدتی در حدود یک ساعت با وی در گفتگو بودیم

در یکی از این ملاقات های تلفنی ما که در آن زمان  بصورت هفتگی در آمده بود، سخن از شیراز و بعد از از اوضاع تهران بمیان آمد و از آخوندها و گرفتاری هایی که برای مردم کشور ایجاد کرده اند. در این ره  جریان  کار به کاشانی کشید. چریک اظهار داشت که اندکی پس از استقرار وی در شیراز، تلفنی از سفیر آمریکا بوی شد که یکی از شخصیت های دینی ایران به بیمارستان نمازی میاید و از وی میخواهد که خودش شخصا او را ببیند

آن شخص آیت الله کاشانی بود. دکتر چریک این برخورد را چندین بار برای ما تعریف نمود که وی گفتگویی بسیار خصوصی با حضرت آیت الله داشته اند، و او بطور دایم انزجار خود را از دولت انگلیس ابراز میداشت و به آنان ناسزا میگفت. چریک میگفت من نمیدانم کسی که اینقدر با انگلیسی ها دشمنی داشت چطور شد که برای منفعت آنان با دولت خود و دوست خود، دکتر مصدق، راه دشمنی را در پیش گرفت

آخرین تعریف وی از ملاقاتی بود که با سفیر انگلیس در سفارت آمریکا داشت. وی اظهار داشت که در یکی از مسافرت هایش به تهران، نهار را میهمان سفیر آمریکا آقای ادوارد تی، ولز،[5]  در سفارت خانه  بود  که در آن مهمانی سفیر انگلیس آقای سر جفری هاریسن[6] در تهران  نیز حضور داشت. چریک  تعریف میکرد که وقتی سخنان آیت الله کاشانی را در باره انگلیسی ها در آن جمع تعریف میکرد، هاریسن با شگفتی گفت: “خیلی شگفت آور است از کاشانی که چنین سخنانی را بزبان آورد، او از جمله حقوق بگیران ماهیانه سفارت است”[7]. دکتر چریک بیماری و نتیجه معاینات پزشکی  را نیز بتفصیل با ما در میان گذاشت، که چون خصوصی و ربطی به گفتگوی ما ندارند از بحث در آن خود داری خواهد شد

نان به نرخ روز خوری آخوند کاشانی 

در رابطه با نان به نرخ روز خوری آخوند کاشـانی، ابراهیم گلستان خاطره‌ای از فیلم‌برداری از وی را نقل کرده که نشان‌دهنده وضعی است که مورد گفتگو است. گلستان می‌گوید:

نگاره ای از کاشانی و دار و دسته او: کاشانی در وسط با عمامه سیاه

 

فلسفی در سمت چپ او با عمامه سفید و شعبان بی مخ در پیش و دست راست او با ریش

‌”یک تکه از این فیلم‌ها مربوط به آیت ‌الله کاشـانی بود که رفتم خانه‌اش ازش فیلم‌برداری کردم. رفت سر حوض وضو بگیرد، آب را تو دهنش کرد، مزه مزه کرد، تف کرد، وضو گرفت و آمد نماز خواند و من فیلم گرفتم. بعد گفت: خوب شد آقا؟ گفتم خوب شد اما ای کاش این غروب آفتاب و این برگ‌ها که خیلی قشنگ ‌اند توی عکس می‌افتاد. گفت چه‌کار باید بکنی توی عکس بیفتد؟ گفتم آخه نمی‌شه برای این‌که شما رو به قبله نماز می‌خوانید. گفت پدر جان تو به من بگو که کدام سمت نماز بخوانم، من می‌خوانم. تو چه‌کار به قبله داری؟ بعد ایستاد پشت به قبله و نماز خواند! پشت به قبله هم کاملاً نبود، ‌با یک زاویه ۹۰ درجه بود”

حتی سر خدا را نیز کلاه میگذارد، این است یک ملا، یک مسلمان واقعی!! بگفتار مولونا

همه شهر بشورید چو آواز در افتاد……………..که دیوانه دگر بار ز زنجیر رهیده ست.

خوشحال بودم  از اینکه در کشور انتخابی من “آمریکا” آن مردان دانشمند از آغاز دین را از سیاست و کشور داری جدا کردند و دست زعمای دین را از اداره مملکت کوتاه نمودند. اما افسوس که بیشعوری قاطبه مردم بهمراه  و در نتیجه فقدان آموزش کامل و درست و سود گروهی از رهبران که بنفع خود میبینند که دین را که امری خصوص میباشد برای استفاده شخصی مجددا ببازار آوردند


[1] – هوشنگ گیلک/ آخوند ها و انگلیسی ها- همزیستی مسالمت آمیز- بخش اول- مجله میراث ایران/ اکتبر ۲۰۲۰                       

[2] – کسی که پی در پی جهت کشتن حمله میکند                                   

[3] – Iranian Foundation.

[4] – Gilbert R. Cherrick/ Internist Gasteroenterologist. 

[5] – Edward T. Wails, American Ambassador in Tehran 1958-1961

[6] – Sir Jeoffry Harrison, British Ambassador in Tehran 1958-1963. 

[7]–  “He is on our monthly payroll list.”

Leave a comment