چو پیروز شد دزد تیره روان
چه غم دارد از گریه کاروان
در این نگارش من از رویه همیشگی خود اندکی منحرف میشوم و چند کلمه ای از آنچه که در دل دارم با شما نازنینان در میان میگذارم تا دوباره برگردم به آنچه که میخواهم بدید تان برسانم
در این روزهای آخر زندگی، با تنی رنجور و مغزی عاشق بکار، نشستن در برابر کمپیوتر و انگشت زدن به کلید های صفحه تایپ آن، برای پیکری فرسوده، کاریست بسیار دشوار. شگفت آور است که در چنین موقعیتی، آزی بی پایان در خود میبینم که آنچه در سر و دل دارم و در دهه های گدشته نتوانستم آنها را بزبان و یا برشته نگارش آورم، میبایست هر چه زودتر در این صفحات منعکس نمایم. اما اندک زمانی پس از آغاز کار، احساس میکنم که نیروی انگشتان برای ادامه آنچه که میخواهم انجام دهم بپایان رسیده و مجبورم که به استراحت بپردازم
شادروانان مادر و پدر نازنین و بزرگوارم، کودکان خود را با آزادی افکار و بیان بار آوردند. بعنوان نخستین فرزند خانواده از آغاز، مسَولیت بزرگی را بعهده ام گذاشتند. آنان بدرستی و درست کرداری فرزندان خویش اهمیتی بسیار قایل بودند و از دید دینی و مذهبی خود را مسلمان و شیعه میدانستند و ما را در چنین لوایی پرورش دادند. اما هیچگاه برای ادای فرایض دینی به مسجدی نرفتند و از ملایی و یا آخوندی درس نگرفتند و ما را نیز به چنین کاری رهنمون نبودند. برای آنان، عبادت و پرستش پروردگارشان امری بود خصوصی ونیازی به نمایش نداشت. مسجد رفتن ما فقط برای شرکت در برگزاری یاد بودی از گذشتگان بود. سال ها گذشت تا دریافتم که آنان واقعا دینی و مذهبی برای خود ابداع نموده بودند که انهارا اسلام و شیعه میخواندند و در واقع هیچ شباهتی با اسلامی که این ملا ها و آخوند ها برای ما آوردند نداشت. با سوگ فراوان دریافتم که اسلام واقعی آنست که جانیان حکمران در کشور زادگاهی ما به انجام آن کمر بسته اند و هیچ راه درستی را پذیرا نیستند و نخواهند بود
آهنی را که موریانه بخورد……نتوان برد از او به صیقل زنگ
با سیه دل چه سود خواندن وعظ….. نرود میخ آهنین در سنگ
بهر روی، آنچه از خامه من تراوش میکند، فرآورد یک زندگی نسبتا طولانی است که ایزد بزرگ بمن بخشیده است. فراز و نشیبی زیادی را پشت سر گذاشتم و سپاس بسیار به آفریدگار خود دارم که مناعت طبع و درستی در کار را سر مشق زندگی من قرار داد و با توانایی بکار کرد با آن ویژهگی ها مرا پیوسته سربلند داشت. امیدوارم که زندگی این فرصت را بمن بدهد که بتوانم آنچه را در این سنین آموختم با شما در میان بگزارم. اما امروزه برنامه فوری تری در پیش است که باید بدان توجه نمود، آنهم بقاء کشور زادگاهی ما، ایران است که میدانم برای بیشترین ما از جان گرامی تر میباشد
دریغ است ایران که ویران شود…… گنام پلنگان و شیران شود
چو ایران نباشد تن من مباد…….در این بوم و بر زنده یکتن مباد
پوزش میخواهم که در این راه به حاشیه رفتم، اجازه دهید که برگردم به آنچه که میخواستم با شما گرامی دوستان در میان بگذارم. نکته ای که مرا رنج بسیار میدهد، فراموشکاری و ساده لوحی و نادانی بیشترین هم میهنان ایرانی من است. ما فراموش میکنیم که دول خارجی هیچ محبتی برای ما در دل ندارند. کارهای آنان صرفا برای محافظت منافع خودشان میباشد. هیچ فرقی نمیکند که آن دول متشکل باشند از انگلیس، روس، آلمان و یا آمریکا و یا یک دولت خارجی دیگر. این چند روزه میبینم که گروهی از هم میهنان مرتبا برای اخباری که از رادیوصدای آمریکا و یا از بی.بی.سی انگلیس به ظاهر درهوا داری از مردم ایران پخش میکنند توجه بیش از اندازه میکنند و با ولع و حرص تمام آنهارا بازگو مینمایند. آیا میدانید که این اخبارتوسط چه کسانی پخش میشود؟ توسط گروهی از هم میهنان ایرانی ما، آری هم میهنان ایرانی ما. همان هایی که امروز برای ایران سینه چاک میکنند و در عین حال نوکری یک دولت خارجی را تعمیم میدهند و کارمند و حقوق بگیران و در نتیجه سرسپردگان آنان هستند که معتمدین شما شده اند.
مگر همین دولت آمریکا و انگلیس نبودند که که یک عنصر غیر ایرانی و خاین را آیت الله کردند و بیک مشت ایرانی بدون فرهنگ و بدون شعور با یاری تحصیل کرده های آنان، بعنوان یک انسان بتمام، تحمیل نمودند تا چنین بدبختی را برای ما ایجاد کنند و منافع خود را تامین نمایند. نخست وزیر انگلیس، کالاهان؛ رییس جمهور فرانسه، ژیسکار دیستن؛ صدر اعظم آلمان، هلموت اشمیت و رییس جمهور آمریکا جیمی کارتردر کنفرانس جزیره گوادولوپی[1] در تاریخ سوم تا هفتم ژانویه ۱۹۷۹ تصمیم به چنین کاری را گرفتند. چطور شد که امروز مهربه ایران و دوستی ایرانیان در دل سنگ آنان جایگزین شده است ؟ چه نقشه شومی را آن آدم کشان و خونخواران کنار رودخانه تیمزدوباره برای ایران دارند؟ تا کی میبایست آن کار هایی را که هزاران بار تجربه شده است مجددا تجربه کنیم ودوباره همان نتیجه را بگیریم و بقول حافظ
هر چند کازمودم از وی نبود سودم………….. من جرب المجرب حلت به الندامه [2]
آیا همان آقای کارتر نبود که چند ماه پیش از سقوط رژیم شاهنشاهی، در تهران بعنوان میهمان شاه، جام می را سر میکشد و بسلامتی شاه و ایران بعنوان “ایران، جزیره ثبات” مینوشد و در عین حال در خفا وسایل نابودی میزبان خود را تعبیه میبیند. بی شخصیت تر از کارتر، رییس جمهور فرانسه بود، که همه لوازم را برای خمینی در پاریس فراهم نمود که او بتواند براحتی به خیانت خود بر علیه مردم ایران جامه عمل بپوشاند. ژیسکار دیستن، دشمنی شگفت آوری با محمد رضا شاه از خود نشان میداد که حتی چنین رویه ای برای برخی از مخبرین و مفسرین فرانسوی غیر قابل فهم بوده است. موریس دوریون[3]، نویسنده فرانسوی در این باره اظهار عقیده ای میکند که در شماره ۱۲، نوامبر ۲۰۰۴ روزمانه فیگارو بچاپ رسیده است[4]. وی میگوید: “آنچه که در نوفل لوشاتو رخ داده است، برگ سیاهی در تاریخ فرانسه است. رفتار والری ژیسکاردستن، رییس جمهور فرانسه که خمینی را بصورت پیامبر دروغی در آورد و با تمام وسایلی که در دسترس داشت به او کمک کرد بهیچوجه قابل فهم نیست. ژیسکاردیستن آغاز اسلام گرایی واقعی را پایگزاری نمود.”[5]
اگر از دولت آمریکا توقعی دارید که برای نجات کشور و مردم ایران گامی بردارد در اشتباه محض هستید. دولت های این کشور که امروز میهن دومی برای گروهی بزرگ از هم میهنان ایرانی ما است بهیچوجه قابل اعتماد و اطمینان نبوده و نیستند، صرفنظر از اینکه حزب دموکرات و یا جمهوریخواه بر اریکه دولت باشد. این امر تازگی ندارد و دولت آمریکا در هیچ برهه ای از زمان دارای یک برنامه سیاسی استوار بر پایه اساسی و دراز مدت نبوده و نیست. آنچه که انجام میدهند فقط صورت پیشگیری از خسارت انی است که آنرا هم به بدترین وضعی بپایان میرساند[6]. برای نمونه بر این گفتار نگاهی کنید به آنچه که پس از پایان جنگ دوم جهانی روی داده است: کره (شمالی و جنوبی)، ویتنام، چین، فیلیپین، افغانستان، ایران، عراق، مصر، سوریه و لیبی، باضافه خراب کاری هایی که در کشورهای آمریکای جنوبی نمودند. من در این باره در نگارشات خود و در کتابم [7]به تفصیل گفتگو نموده ام.
اگر همه این ها را نپذیریم، اقلا میدانیم که چه گرفتاری در ایران ایجاد کردند؛ نه یکبار بلکه در دوبار و از دید بعد سیاسی در یک فاصله زمانی بسیار کوتاه. در سال ۱۹۵۳، دولت ایزنهاور (یک جمهوری خواه) و در سال ۱۹۷۹ توسط کارتر (دموکرات). نخستین بار برای تثبیت شاه و در بار دوم برای از بین بردنش. با اندک توجه میتوان دریافت که در هر دوبار دولت های آمریکا در تحت نفوذ دول اروپایی و سود آنان دست به چنین کاری زده است بدون آنکه کوچکترین دانشی از نتایج آنچه را که مرتکب میشوند برای كشورشان داشته باشند.
رادیو بی،بی.سی بدون کوچکترین شبهه ای مجری نیات دولت انگلیس بوده وهست . در زمان ملی شدن نفت و حتی در آغاز حمله متفقین به ایران، دولت انگلیس با همکاری رادیوی بی. بی. سی بزرگترین صدمه را به ایران و ایرانیان میزد. هنگامی که رضا شاه افسران خاطی خود را که بدون آگاهی وی ارتش کشور را در شهریور ۱۳۲۰ منحل کرده بودند مورد توبیخ قرار داد و آنان را زندانی نمود، رادیو انگلیس بدستور خانم لامپتن[8] (۱۹۱۲-۲۰۰۸)، وابسته مطبوعاتی سفارت انگلیس در تهران ، به هواداری از آن افسران خاین برنامه های مفصل اجرا نمود که بی.بی.سی. آنها را اجرا مینمود.
به دید من، آن ایرانیانی که در چنین موسساتی که متعلق بدولت های غیر ایرانی هستند مشغول کارند نمیتوانند که افرادی بیطرف باقی بمانند آنان چاره ای ندارند که نوکری آن دولت ها را بپذیرند و منافع آنان را در نظر بگیرند و بطور خلاصه نوکر آنان باشند و در صورت ایجاب خاین به زادگاه ومیهن اصلی خود گردند.

دهه ها است که از کتاب های درسی دوره ابتدایی امروزه ما در ایران بیخبر هستم. در زمان کودکی ما، آن کتاب ها منابعی بودند پر ارزش از پند و امثال. یکی از پند ها که فکر میکنم در سال سوم و یا چهارم ابتدایی در کتاب فارسی آمده بود، از داستانی در باره یک خانواده بلدرچین که ساکن درکشتزار دهقانی سالخورده ای بودند حکایت میکرد. اجازه میخواهم که آن داستان را بطور خیلی خلاصه برای شما بیان کنم: < روزی بلدرچین بچگان، با پدر میگویند: “ای پدر، ما امروز در هنگام بازی شنیدیم که دهقان به پوران خویش اینطور گفتند که روز اول هفته به نزد همسایه شمالی روان شوید و از آنان بخواهید که ما را در فصل درو کردن یاری دهند”؟ بلدرچین بچگان با تشویش گفتند ای پدر ما چه کنیم که آواره نگردیم. پدر در پاسخ گفت: بر خود ترسی روا ندارید که کاری در این زمان انجام نخواهد شد. هفته ای گذشت که آن بچگان به پدر گفتند که پسران دهقان را شنیدند که به پدرشان اظهار میداشتند که همسایه شمالی بمناسبت مسافرت از یاری کردن ما خود را معذور داشتند. پدر گفت در این هفته به نزد همسایه خاوری روید از آنان آن درخواست را بنمایید. هفته ای گذشت و بچگان به پدر اعلام کردند که همسایه خاوری عروسی در پیش دارند و از ما پوزش طلبیدند. هفته بعد خبر از همسایه جنوبی دادند که آنان نیز بسبب بیماری یکی از اعضاء خانواده قادر به یاری ما نیستند. بر همین منوال همسایه باختری نیز به سبب رفتن به زیارت نمیتوانند درخواست ما را بپذیرند. در این زمان پدر گفت: ” ای فرزندان لوازم کار آماده کنید که از همسایگان امیدی نتوان داشتن. ما خود میبایست که کار خویش را انجام دهیم.” با شنیدن این کلام پدر اظهار داشت ای فرزندان، هم اکنون اثاث خود را جمع کنید تا از این کشت زار هر چه زودتر بیرون شویم که این بارتصمیم کار بدست دهقان است. > اگر میخواهید که کاری را انجام دهید به امید همسایگان نباید بود که هیچگاه در چنین امری پیروز نخواهید شد و همسایگان وقتی بتو یاری میدهند که سودی برای آنان داشته باشد. اگر به آزادی میهن، اعتقاد داریم میبایست که کمر همت ببندیم و با دشمنان آن به نبرد بر خیزیم. این است تنها راه چاره.
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند……….. چون بخلوت میروند آن کار دیگر میکنند
با وجود اینکه دوست ندارم که پیوسته در حالت انتقاد باشم، ولی با آنچه که در محیط های مجازی میگذرد، چاره ای ندارم که آن نادرستی ها را به هم میهنان یادآوری نمایم و آنان را در جریان امور بگذارم. مجددا شعاری در فیسبوک از یکی از دوستان دیدم که خطابی بود به دانشجویان و اساتید دانشگاه های ایران که “دانشجویان متحد شوید…اساتید متحد شوید” امری بسیار پسندیده، اما پرسشی که برای من پیش میاید این است که چرا این دوست نازنین بهمراه دادن آن شعار ها ، خود نیزبه گفتار خویش عمل نمیکند و از کسانی که با آنان هم باور نیستند نمیخواهند که اختلافات کنونی ما بین خود را در چنین زمان کنار گزارند و همه با هم در راه نجات میهن همکاری کنند. چرا بقول معروف جبهه “واعظ غیر متعظ” را در پیش گرفته اند: “آنکاری را بکن که من میگویم، نه آنکاری را که من میکنم[9]” برای آنان ملاک اصلی است.

آیا نمیدانند که “دو صد گفته چون نیم کردار نیست” به آن دوستان نازنین قول میدهم که اگر با صمیم قلب چنین رویه ای را در سر لوحه کار خویش قرار دهند از شانس پیروزی بیشتری برخوردار خواهند بود. آیا چنین درخواستی خیلی نا معقول وغیر قابل انجام است؟
در این اندیشه ام که اگر کوروش بزرگ و یا داریوش بزرگ در چنین روزی زندگی میکردند، بطور یقین، یکی از سبگ نبشته های آنان شامل این میشد: “اهورا مزدا کشور مرا از چاپلوسان، و متملقان ، و بوقلمون صفتان بری نماید.” آمن بدان روز
[1] – Guadeloupe Conference: Helmut Schmidt (Germany); Jimmy Carter (USA); Valery Giscard d’Estaing (France; James callaghan (England). The Meeting tok place between Jan. 4-7/ 1979.
[2] – هر کسی که عملی تجربه شده را مجددا تجربه کند، جز پشیمانی سودی متوجه او نخواهد شد
[3] – Maurice Druon: Le Figaro No. 12, Nov. 2004
[4] – خمینی در فرانسه؛ هوشنگ نهاوندی، برگردان به پارسی توسط دادمهر.
[5] – هوشنگ گیلک- آخوندها و انگلیسی ها؛ همزیستی مسالمت آمیز- بخش دوم، فصل نامه “میراث ایران” شماره ۹۸- صفحه ۲۳، زمستان ۱۳۹۹.
[6] – دکتر ناهید گیلک: آتش زیر خاکستر، روابط ایران و آمریکا-۱۸۲۹-۱۹۴۷؛ ص. ۴۴۱.
[7] – آتش زیر خاکستر؛ برگردان خانم دکتر ناهید گیلک- ۲۰۱۶
[8] – Ann Lampton, Press Attaché of the British Legation in Tehran.
[9] – “Do as I say, don’t do as I do.”