بیست و هشتم امرداد ۱۳۳۲، یا ۲۳ اگوست ۱۹۵۳
روزی بد فرجام برای هر ایرانی با هر باور سیاسی
آنکس که نداند و بداند که نداند —- لنگان خرک خویش به مقصد برساند
آنکس که نداند و و نداند که نداند —- در جهل مرکب ابدالدهر بماند
آنکس که نداند و نخواهد که بداند —- حیف است چنین جانوری زنده بماند[1]
امروز مصادف میشود با روزی که در میان ایرانیان معروف شده است به کودتای ۲۸ امرداد ۱۳۳۲ و یا ۲۱ اگوست ۱۹۵۳. بهر رویی که بدین رویداد بنگریم روزی بسیار شومی در تاریخ کشور ما بود. لازم به گفتن نیست که ایران دارای چنین روزهای نا فرخنده بسیاری در درازی وجود خود بود و و این حادثه یکی از بزرگترین آنها در زمان ما میباشد . من یقین دارم که این آخرین نیز نخواهد بود. برهان چنین تصور من استوار است به روحیه هم میهنان ایرانی ما که تا بامروز آنچیزی ر اکه بطور یقین نشان داده و میدهند آنست که لیاقت خود مختاری و دارا بود یک دولت ملی را سده ها است که از دست داده اند. و بلا شک چنین فرآورده ای نمیتواند ریشه دیگری جز دین اسلام داشته باشد. تاریخ کشور ما مملو است از گرفتاری هایی که توسط سردمداران دین اسلام برای آن ایجاد شده است. این امر بویژه از زمان صفویه به حد بسیار بالایی رسیده است.
مراجع تقلید این دین بزودی دریافتند که برای بقا خود لازم است که قاطبه ملت را در جهل و نادانی نگهدارند، اصولی که از سالهای نخست غلبه این دین بر مردم تحمیل کردند. کسانی بمانند غزالی که علم و دانش را بر علیه دین دید و دانشمندان چون ابو علی سینا را دشمن آن میدانست و تکفیر کرد.
روز ۲۸ مرداد ۳۲ برای من یک روز ننگین و فراموش نشدنی است و تا عمر دارم آنروز را ازیاد نخواهم برد. سال آخر دانشکده پزشکی را میگذراندم و آخرین دوره انترنی من دربخش دکتر معتضدی بیمارستان پهلوی بود، . تازه کار من در بخش بپایان رسیده بود و در حال رفتن به سالن غذا خوری و آسایشگاه انترن ها بودم. در آنزمان یکی از همکلاسان را مشاهده کردم که بطور شگفت آوری در حال نا سزا گفتن بود. معلومم نبود که طرف ایشان چه کسی است. حرف های رکیکی که بلند بلند از دهان ایشان در میامد در فضای خالی راهرو ها انعکاس پیدا میکرد. پس از اینکه اندکی باو
نزدیک شدم و از چگونگی اوضاع پرسان گشتم با صدایی بسیار هیجان انگیزی گفت : آنانی که فکر میکردیم دوست ما هستند بما خیانت کردند و از پشت بما خنجر زدند.” پرسیدم: ” چه میگویی، کی بما خیانت کرد و از پشت خنجر زد؟” پاسخ او فقط یک جمله بود “آمریکاییها که خیال میکردیم دوست ما هستند.”
روزهای تلخی را در دنبال داشتیم. امید و آرزوی داشتن حکومتی آزاد و مردمی و رهایی از قید استعمارگران انگلیسی ناگهان بمانند بخار آبی بهوا رفت. نیروی انتظامی آغاز به جلب جوانان کردند و هیچ کدام از ما احساس امنیت نمکردیم. برای جلوگیری از زندانی شدن دانشجویان دانشگاهی که بسن ما بودند از دانشگاه خواستیم که برگه ای بهر کدام از ما بدهند که در آن اظهار دارند که “دارنده این گواهی نامه……. دانشجوی دانشگاه میباشد و در این زمان از خدمت نظامی معافیت دارد.” بار ها در هنگام رفت و آمد از منزل بدانشکده پزشکی توسط مامورین انتظامی مورد باز پرسی قرار گرفتم که با بی ادبی هر چه تمام تر از ما پراونه دانشجویی را میخواستند. به آنها آنطور گفته بودند که همه جوانان از حزب توده هستند و باید مورد بازخواست قرار گیرند. ما به دیدن برخی از دانشجویان بازداشتی هیچوقت دیگر موفق نشدیم و هرگز نفهمیدیم که سر نوشت آنان چگونه بوده است. مایل نیستم که تاریخ آنزمان در این موقع مجددا یادآوری کنم، اما میبینم که برخی از هممیهنان ما دست از گذشته بر نمیدارند و بمانند بزه کارانی که کوشش دارند بیگناهی خود را با تکرار “من بیگناه هستم” به اشکال مختلفی انقدر تکرار کنند که آنرا در اذهان مردم جای دهند.
با فرا رسیدن سالگرد نکبت بار کودتای ۱۹۵۳، گروهی که میخواهند آنچه را که روی داده است بصورت دیگری نشان دهند، دست به انتشار و پراکنده کردن اخباری زده و میزنند که هیچ مورخ با شخصیت و درستکار آنهار نمیپذیرد. هنوز میگویند که در آنزمان در ایران کودتایی رخ نداده است! آمریکا و انگلیس هیچ نقشی در برداشتن دکتر مصدق نداشته اند. نمیدانم که این گروه چگونه میتوانند اعلام دولت آمریکا را که به این کار اذعان نموده است توجیه کنند؟ آیا صلاح نیست که پیش از اظهار نظر اندکی در آنچه که میخواهیم بگوییم مطالعه کنیم.
کرمیت روزولت- جاسوس آمریکایی و مجری کودتای ۱۹۵۳ در کتاب خود مینویسد؛ “اتحادی از چرچیل و ایزنهاور و ایدن و جان فوستر دالاس و شاه تشکیل شد که نخست وزیر ایران- دکتر مصدق را از میان بردارند. دکتر مصدق میخواست که شاه را ازمیان بردارد و خود جای او را بگیرد که به مقصود نرسید.[2]–[3]“
نگاهی کنید به سخنان ایزنهاور، پرزیدنت وقت آمریکا، پس از سرانجام یافتن آن کودتای منحوس و زندانی کردن نخست وزیر ایران به سود انگلیسی ها. او چند روزی پس از پایان یافتن کودتا اظهار داشت: جریان در ماه اگوست (ایران) خاتمه یافت و برای سه روز که مصدق با پشتیبانی حزب توده دیکتاتور ایران بود[4]…. ولی خوشبختانه با فدا کاری ارتش و ترس از کمونیسم ایران را نجات داد؟” [5] واقعیت در آنست که حزب توده نه تنها کمکی نکرد، بلکه دشمنی با دولت دکتر مصدق را در این زمان در سر لوحه کار خود قرار داده بود.
ایرانیانی که در سالهای ۱۹۷۸-۷۹ با شاه در افتادند و او را خاین و دزد و وو نامیدند و از یک بیسواد غیر ایرانی که لقب آیت اللهی او کاری سیاسی بوده است امام ساختند، خاینانی چون ابراهیم یزدی و دار و دسته او، قطب زاده و بنی صدر و بیشعورانی چون مهندس بازرگان و مانند او افرادی بی پرنسیب و نادان، افرادی چون دباغی و یا سروش که رنگ عوض میکنند و اکثریت مردم کشوربا گروه خاین و بیوطن ملاها در هم آمیختند و انقلاب کردند. این انقلاب نبود، بلکه استفراغ بود[6].
امروز همان مردم از غلط کردن خود پشیمانند و میخواهند که شاه برگردد. تمام القابی را که به محمدرضا شاه داده بودند امروز برعکس شده است. تعریف و تمجید از کارهای ایشان تمامی ندارد. همان کسانی که دیروز به او ناسزا میگفتند، امروز نمیتوانند به اندازه لازم از وی سپاسگزاری کنند. همان طایفه، امروزه دور شاهزاده رضا پهلوی را گرفته اند و با کارهایی که میکنند از آن میترسم که باعث نابودی این جوان شوند. عکس ها و نکاتی را در فیسبوک در باره ایشان میبینم که جز ننگ آنها را به هیچ چیزی دیگر نمیتوان تشبیه نمود. جملاتی که دارای هیچ معنی و محتوی نیستند. برای مثال دو نمونه از آنچه که برای من فرستاده شده است برای شما نقل و در باره آنها گفتگو خواهیم کرد:

به این تصویر شاهزاده رضا پهلوی با نوشته روی آن را چند روز پیش یکی از دوستان در فیسبوک گذاشت، نگاه
کنید. هر چه فکر میکنم نمیدانم که منظور گزارنده عکس از این عمل چه بود، آن نوشتار بر روی عکس چه معنی میدهد، “ما ایرانیان از قوم لوط” یعنی چه؟ آیا دید این شخص از این کار عجیب و غریب چیست؟ آیا فکر میکند که ما از قوم لوط هستیم؟ یا اینکه میخواهد ملا ها را از لحاظ اخلاقی بدان قوم نسبت دهد. منظور از نویسنده که میگوید”…وفا داری خودبه پادشاه نجیب و اصیل زاده ایرانی آریایی کورش شاه رضا پهلوی را اعلام میکنیم” آیا این نوشتار را جز اراجیفی بی ارزش و مشتی از لاطایلات بهیچ چیزی دیگر میتوان توجیه و یا تشبیه نمود؟ طولی نکشید که یک هم میهن دیگری که خود را وابسته به شاهزاده میداند، عکسی دیگر از ایشان را با نکات دیگری در فیسبوک گذاشت. نقشی از خاندان پهلوی و آرم های مختلف و نگارشی شگفت آور که واقعا آنرا جز کاری بس مشمیز کننده و تراوشات یک مغز مخبط بهیچ نوع دیگر نمیتوان نام برد. این دوست محترم که باحتمال زیاد خود را از پیروان شاهزاده میداند با کمال بی پروایی مینویسد که: “نگفتن جاوید شاه یعنی مخالفت با شخص شاهنشاه آریا مهر” این سخنان چه رابطه ای با هم دارند و چه وابستگی به شاهنشاه آریا مهری که اکنون وجود ندارد، شهنشاه محمد رضا شاه از این جهان رخت بر بستند. خطاب کردن به یک فردی که در گذشته است چه منظوری را میرساند؟ پادشاه کشور فردی است از مردم آنکشور و بدون کشور، پادشاهی و یا شهنشاهی و القاب دیگر مربوط بدان، کارهایی هستند بدون معنی. برای من نگفتن جاوید ایران، مخالفت با وجود کشور است. کسانی که دست به ابراز و انتشار اینگونه نگارشات میزنند، یا از عدم دانش
بی بهره اند و یا اینکه ماموریت در خرابکاری دارند.
آنچه که باعث ابهام و ناراحتی است اینست که آیا شاهزاده از این رویداد ها با خبر میباشد؟ آیا اطرافیانش که میبایست نگارشات و گفتار دیگران را مورد بررسی قرار دهند این واقعات را بدید وی میرسانند؟ آیا این فکر را کرده اند که ممکن است گروهی در این صدد هستند که شخصیت ایشان را لکه دار کنند؟ امیدوارم که اگر کسی از حواریون ایشان این بلوگ را مطالعه میکند این سخنان مرا به گوش وی برساند.

آنانی که مسَولییت نگهداری منافع شاهزاده را بعهده دارند آیا بوظیفه خود عمل میکنند آیا اطلاع دارند که این تراوشات از سوی افراد و یا دستگاهی ذینفعی رهبری نمیگردند. این سخنان و نگارشات بی معنی را بهیچ زبانی دیگر نمیتوان مورد گفتگو قرار داد.
موضوع دیگری که برای من جالب توجه میباشد انشاء و طرز نگارش این مزخرفات است که با قوانین هیچ دستور زبانی هم بستگی ندارد. آیا این افراد چگونه پارسی زبانانی هستند که توانایی نگارش چند جمله قابل فهم را ندارند. به عکسی که در آن”مطلب قوم لوط…. آمده است، توجهی کنید، آیا آن جملات دارای هیچگونه سر و ته میباشند؟ دانش در زبان این افراد مطابقت کامل دارد به میزان میهن پرستی شعبان بی مخ ملقب به شعبان تاج بخش کی یکی از رهبران گروه ضد مصدق در آنزمان بود و بپاس خدماتش از سوی دولت آمریکا به ایشان اجازه مهاجرت به آمریکا داده شد.
در طی هفتاد سالی که از کودتا میگذرد، اقلا یک نسل از مردم ایران عوض شده اند، اما، آیا تغییری در طرز فکر این مردم پیدا شده است؟ باحتمال خیلی زیاد ، نه. مردم کشور در سیه چال یک حکومت جنایتکار اسلامی بدست تحصیل کرده های خود قرار گرفته اند. تحصیل کردگانی که کوچکترین علاقه ای نه میهن خود و نه به هم میهنان خویش دارند و تنها دید آنان این است که چه سودی برای خود میتوانند بدست آورند. برای آنان نه مردم مطرح است و نه کشور. خوب بخاطر دارم که دوستی کارهای بی ارزش و جنایتی که بمردم ایران وارد میشد، توسط ایمیل برای همه میفرستاد، عکسهایی از مناظر قمه زدن به سر کودکان و خون ریزی از سر آنان. گریه کودکان دلخراش بود در مقابل خنده مذبوحانه مادرانی که انها
را در آغوش داشتند. آقای دکتری در هوستن از فرستادن و بر ملا کردن این کثافتکاری مسلمانان بسیار نا راحت شدند که چرا به اسلام ایشان توهین شده است. نامه نسبتا تندی برای دوست ما نوشتند و اظهار داشتند: “این چرند ها چیه که میفرستی، اسم مرا از گروه خودت خارج کن.” ایشان نمیخواستند که کوچکترین اشکال حتی احتمالی در روابطشان با دولت آخوند ها بوجود آید که مبادا به منافع شان صدمه ای بخورد. رییس انجمن پزشکی ایرانیان، خود را موظف میبیند که با ریاست جمهور جانی ایران ، رییسی، در نیویورک ملاقات نماید! برای چه منظوری چنین کاری لازم بود؟ فقط برای تحکیم موقعیت آن آقای دکتر.
در طی نگارش این نامه بفکر سیاحان و بزرگان خارجی که بنحوی مجبور شدند در ایران مشغول بکار شوند افتادم و خوب بخاطر دارم که بیشتر آنان چه طرز تفکری در باره ایرانیان داشتند وچگونه قضاوتی از آنان کرده اند. در همین بلاگ در نگارش مربوط به “چگونگی پیدایش دانشگاه تهران” اشاره نمودم که که امیر کبیر مترجم رسمی خود، جان داود خان و یا داود داودیان را مامور پیدا کرد استادان اطریشی به اروپا فرستاد. جان داود قرار دادی با دکتر یاکوب پولاک میبندد که بهمراه تعدادی از استادن دیگر آنان عازم تهران میشوند.
پس از پایان ماموریت و برگشت به میهن، پولاک کتابی در باره این ماموریت مینویسد بنام “ایران – سرزمین و مردم آن” که در سال ۱۸۶۵ چاپ آلمانی آن انجام میگیرد. این کتاب توسط کیکاوس جهانداری به پارسی برگردانده شده است که چاپ دوم آنرا که در سال ۱۳۶۸ ه.ش. بوده که من یک جلد آنرا در اختیار دارم. در این کتاب پولاک بخوبی و بدرستی خصوصیت مردم کشور را بیان میکند: “دروغ گویی، حرص جمع آوری مال و مکنت بهر وسیله ممکن؛ تظاهر به تقوی میکند و هنگامی که قدرت بدست آورد، خود جباری بی نظیر میشود”. آیا این جملات با آنچه که امروزه ما در کشور میبینیم هم آهنگی تمام ندارند؟ در باره میهن پرستی ایرانیان اینطور اظهار نظر میکند: “خاکی را که در آن پرورش یافته دوست دارد، اما بوطن دلبستگی چندان ندارد.”
ملاحظه کنید که هیچ بهبودی در روش مردم در طی سده های نوزده و بیست و تا کنون پیدا نشده است. طرز لباس پوشیدن و نقل و انتقال و استفاده از کمپیوتر را دارند و اما در اصل کوچکترین تغییری نکردند و بقول معروف: فقط پالان ها عوض شده اند.”
انگلیسی ها چنان رخنه ای در اوضاع سیاسی کشور داشتند که هیچ نیرویی در حال عادی توانایی ایستادگی در مقابل آنان را ندآشتند. آنها در ایران کشوری در کشور درست کرده بودند. با خریدن سران ایلات و بستن قرارداد نفتی جداگانه با آنان رسما دولت مرکزی ایران را از کار بر کنار کرده بودند[7]. دولت انگلیس بهیچوجه حاضر نبود حتی اندکی از درآمد کلان حاصل از نفت ایران را بهیچوجه ااز دست بدهد و یا از مقدار آن قدری کاسته شود. آنها کرارا به توصیه دولت ترومن که سهم ایران به ۵۰٪ برسانند (همان کاری که شرکت های نفتی آمریکا در عربستان کردند) وقعی نگذاشتند و نپذیرفتند. دولت ترومن از درخواست آنان با کودتا در ایران و یا با حمله نظامی روی موافقت نشان ندادند.
مقدار نفتی که از ایران توسط شرکت نفت ایران و انگلیس استخراج میشد بطور خلاصه بدین نحو بود:
- مقدار نفت استخراجی در دهه های ۱۹۲۰-۱۹۵۰
| استخراج نفت ۱۹۵۰ | استرخراج نفت ۱۹۴۵ | استخراج نفت -سال ۱۹۳۳ | استخراج نفت – سال ۱۹۲۶ |
| ۳۱،۷۵۰.۰۰۰ تن | ۱۶،۸۳۹،۰۰۰ تن | ۷،۰۸۷،۰۰۰ تن | ۴،۵۶۶،۰۰۰ تن |
- در آمد کل در سال ۱۹۵۰، آخرین سال کاری شرکت نفت:
| در آمد کل | ذخیره عمومی | مالیات بدولت انگلیس | سهم ایران |
| ۴۴۰،۱۹۳،۱۵۱ پوند | ۲۶،۰۰۰،۰۰۰ پوند | ۵۰،۷۶۰،۸۸۰ پوند | ۱۶،۰۳۱،۳۷۵ پوند |
این جدول بخوبی نشان میدهد که درآمد دولت ایران که صاحب نفت است، فقط ۳۱،۶٪ مالیاتی است که شرکت بدولت انگلیس داده است[8]. برای آگاهی بیشتری در این زمینه به محتوی زیر نویس شماره <۸> مراجعه کنید[9]. دکتر مصدق در مقابل این جنایت و جنایات دیگری که شرکت نفت در جنوب ایران انجام میداده است دست به ملی کردن شرکت نفت زده بود. اکنون میتوانید حس کنید که چرا میبایست او را از بین برد. پا پوش هایی که برای وی درست کردند و بدستور انان، ایرانیان خاین و بیوطن آنها را اشاعه میدادند و اکنون میدهند برای چه منظوری بوده است. چنین طرز فکر و روش دکتر مصدق خاین، بقول این تازه رسیده های تاریخدان های نوین ایرانی که بکودتا اعتقاد ندارند بود که ناصر، پرزیدنت مصر،آنرا پیروی و کانال سوَیز را از چنگال انگلیس خون آشام بیرون کشید. زهی بمردم مصر که لیاقت بسیار بیشتری از ایرانیان پر مدعا و کم غیرت داشتند.
محض رضای خدا بروید تاریخ را بخوانید و بمانند گوسفند دنباله روی یک مشت دزد و نوکر بیگانه نشوید. آنها برای انجام کار خود از بیگانگان پول میگیرند، اما شما چرا!!!
[1] – مجموعه این اشعار که من سه خط را از آنها آوردم ، بصورت ضرب المثل در زبان پارسی در آمده است. آین اشعار را مربوط به سه شاعر میدانند: مولانا- که بنظر درست نمیاید- ملا احمد نراقی، کتاب معراج السعاده و ؛ امیر فخرالدین محمود بن امیر یمین الدین طغرایی مستوفی بیهقی فریومدی، متخلص به ابن یمین؛ که در سده هشتم هجری میزیسته است و احتمالا شعر از اوست.
[2] – دکتر ناهید گیلک: آتش زیر خاکستر- روابط ایران و آمریکا صفحه ۲۴ از مقدمه –
[3] – Kermit Roosevelt: CounterCoup: The Struggle for Contrto of Iran-1979- P. 2.
[4] -شما میتوانید که این رویداد را بطور کامل در کتاب “آتش زیر خاکستر- روابط ایران و آمریکا از ۱۸۲۹ تا ۱۹۴۷ که توسط خانم دکتر ناهید گیلک به پارسی بر گردانده شده است، بطور کامل بخوانید.
[5] – Ervand Abrahamian; “science and Society”, Vol. 65, No. 2, Summer 2001, 182.
[6] – در زبان گیلکی، واژه استفراغ را به نام انقلاب میخوانند و در واقع آنچه که در ایران در سال ۱۳۵۷ روی داد استفراغی بیش نبود.
[7] – قراداد نفت بختیار
[8] – دکتر ناهید گیلک: آتش زیر خاکستر- روابط ایران و آمریکا بین ۱۸۲۹-۱۹۴۷ صفحه ۱۰۴
[9] – دکتر مصطفی فاتح- تاریخ پنجاه سال نفت ایران- ۱۹۵۶.