“اگر بخواهیم که ره پیشرفت را بر گزینیم و در آن سامان گام نهیم، نخست میبایست که کمبود خویش را بیابیم و آنرا پذیرا باشیم و سپس در راه اصلاح آنها گام برداریم
فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر ……..سخن نو آر که نو را حلاوتیست دگر
فسانه ای کهن و کارنامه ای بدروغ………… به کار ناید رو در دروغ رنج مبر
حدیث آنکه سکندر کجا رسید و چه کرد…… ز بس شنیدن، گشته است خلق را از بر
فرخی سیستانی (قصیده شانزده)
“اگر بخواهیم که ره پیشرفت را بر گزینیم و در آن سامان گام نهیم، نخست میبایست که کمبود خویش را بیابیم و آنرا پذیرا باشیم و سپس در راه اصلاح آنها گام برداریم” یکی از خصوصیات بیشتر ما ایرانیان در این است که خود را از هر لحاظ پاک و منزه میدانیم و ازهر نقص و عیبی بدور، خصوصیتی که تقریبا در هیچ زمانی با حقیقت وفق نداده و نمیدهد. بار ها در نگارشات خود بدین نکات اشارت نمودم و در خور توانایی خویش خواستار شدم که هم میهنان کوشش بر آن نمایند که خود را ازاین کمبود ها بری دارند. افسوس که نفس گرم من بر اندیشه منجمد بیشترین از هم وطنان تاثیری نکرد و نداشت. در دهه ۱۹۷۰ میلادی، در سطح عمومی، دست بکاری زدیم که در تاریخ ایران برای همیشه شاخص و نشانه ای از بی خردی و نادانی فرد فرد ایرانیان خواهد بود. اکنون که اندکی بیش از چهل سال از آن هنگام میگذرد، با پشیمانی از کرده خود، کوشش میکنیم که خویش را از فرآورده آنچه که انجام دادیم بری داریم. گروهی از ایرانیان که بدین کار دست زده اند، فراموش کرده اند که تاریخ را نمیتوان تغییرداد و یا تعویض نمود و ننگی را که بدان عمل کرده ایم تا ابد با ما خواهد ماند.
برای من معمایی است که چه میشود که شخصی در چهل سال پیش مظهر دزدی و آدم کشی و جنایت باشد اما همان شخص امروز نماینده ای گردد از یک انسان کامل عیار و نموداری از تقوی و پرهیزکاری. یقین دارم که در طی چهل سال گذشته محمد رضا شاه، شاهنشاه ایران تغییر ماهیت نداده است. او هر چه بود همانست و با گذشت زمان شامل هیچ دگرگونی نشده است و نخواهد شد. چرا گروهی ازهم میهنان براین قصد اند که تاریخ را بصورت دیگری نشان دهند. کردار این گروه آنچنان بود که نه در آن زمان بر آنان اعتمادی بود و نه امروز برایشان اعتباریست
چند روز پیش ایمیلی از دوستی گرامی و قدیمی که مطلبی را برای آگاهی برای من میفرستاد دریافت داشتم. نوشتاری از”کتاب رکورد های گینس”[1]. مقاله ای بود در باره شاه سابق ایران، محمد رضا شاه پهلوی که ایشان را برای دارا بودن شانزده رکورد ستایش نموده بود. با نگاهی اجمالی بدان نوشته در شگفتی بزرگی فرو رفتم. آیا سخن از همان محمد ِضا شاه میکنند که در زمان انقلاب او را در چهره دیوی خون آشام و دزدی تمام عیار بجامعه معرفی میکردند، حتی از سوی مامورین سازمان ساواک او؟ درک مفهوم ایمیل فرستاده شده بسیار آسان بود، که برخی از آنچه در آن آورده شده با حقیقت برابری نداشت. نمیدانم که جمع آوری کننده آن رکورد ها چه کسانی بوده

با ملاحظه آن نبشتار بیاد داستانی افتادم که یکی از دوستان خوش ذوق و بذله گو و مسلط بر زبان و ادبیات پارسی روزی در سال های پیش برای من تعریف کرد. شاد روان دکتر ناصر ضیا، اینطور اظهار میداشت: “آنروزهایی که هنوز تسلطی به ادبیات پارسی نداشتم، در روز آزمون زبان، استاد مربوط از من خواست که در باره فیلسوف و دانشمند ایرانی <ابوسعید ابوالخیر> توضیحی بدهم (۹۶۷-۱۰۴۹ میلادی).” دکتر ضیا با خنده و مزاح به تعریف خود ادامه داد: “من کوچکترین آگاهی از زندگی این دانشمند نداشتم- برای اینکه چیزی گفته باشم با دانش به اینکه بیشترین شعرا و ادبای ایران از خراسان بودند، گفتم < ابوسعید ابوالخیر در خراسان بدنیا آمد و در کودکی یتیم گردید و یکی از بزرگان در برخوردی اتفاقی به مرحله فضیلت او آگاه میشود…> در این هنگام استاد، سخن مرا قطع میکند و اظهار میدارد: <آقای ضیا از محبت شما به اضافه نمودن دانش ما در این باره سپاسگزارم. اما، آیا ممکن است که چند کلمه ای در باره آن ابو سعید ابو الخیری که ما میشناسیم برای من تعریف کنی>
این داستان را بدین روی آوردم که من آن شخص را که با آن شانزده موردی که “کتاب رکورد گینیس” بدان اشاره نموده بود نتوانستم بعنوان شاهنشاه ایران بشناسم. شهنشاهی که من میشناختم دارای خواص دیگری بود، برخی خوب و بعضی غیر قابل تحمل. این ایمیل، مجددا صفتی را که بدید من یکی از دون مایه ترین اخلاق بیشترین ایرانیان است برای من زنده کرد. اخلاقی که شایسته هیچ انسانی نمیباشد “تملق، دروغگویی، و بوقلمون صفتی.” بدین روی فکر کردم که باردیگر آنچه را که میدانم که حقیقت محض است با آن هم میهنانی که مایل بدانستن درستی و راستی هستند در میان بگذارم
من و خانواده ام، بدون کوچکترین ابهام و تاملی و با وجود اینکه صدمات زیادی از زمامداری شاه متوجه حال ما گردید، ملیون ها بار وجود او را بر جانیانی تازی، ایرانی نما که سده ها نوکری بیگانگان را عهده دار بودند و هستند و اکنون که جایگزین وی شدند ترجَیح میدهیم. این امر را بارها در نگارشات خود و در گفتارهایم تکرار کرده ام. هنگامی که دول به اصطلاح متمدن دنیا تصمیم گرفتند که محمد رضا شاه را بردارند، من با خانواده ام ساکن هیوستن- تکزاس بودیم، ما با یک و یا دو خانواده دیگر ایرانی ساکن آن شهر تنها کسان مخالف با انبوه ایرانیان همشهری خود بودیم و که طومار به پرزیدنت آمریکا، آقای کارتر، مینوشتند که شاه را از تاج و تخت ایران بردارد. با وجود بودن در اقلیت محض، از گفتن حقیقت باکی بر ما نبود
برای آنکه تصوری نادرست در افکار برخی از دوستان ما خطور نکند، كه خدای نکرده این نبشتار را روی اغراض شخصی خود برشته نگارش در آورده ام، چند رویدادی را که فقط شامل حال ما میشد و اسناد آنها در دست میباشند برای آشکار شدن مطلب برای شما توضیح میدهم و بقول معروف از آن “ابوسعید ابو الخیری” که میشناسم گفتگویی میکنم. در سال ۱۹۶۳ در بحبوحه قدرت شاه، بیمارستان بزرگ بانک ملی ایران که من در بخش غدد آن مشغول کار بودم، همسرم دکتر ناهید را که در آنزمان تنها دکتر ایرانی بود با “بورد تخصصی” آمریکا در رشته کودکان، بعنوان یکی از پزشکان بخش کودکان پذیرفت و از اداره کارگزینی درخواست که فوری به استخدام او که بمدت دو ماه مطابق قانون بانک و بدون دریافت حقوقی مشغول کاربود بصورت کارمند رسمی اقدام نماید.
در اداره کارگزینی، پرونده قطوری را به همسرم دادند که آنرا تکمیل نمایند. پیش از خروج، مامور مربوط یک برگ کوچکی بدست وی میدهد و از ایشان میخواهد که آنرا فورا پر کرده و باز پس دهند. آن برگ شامل چند پرسش بود بمانند نام، نام پدر و آدرس و مذهب. همسرم آن فرم را تکمیل و به مامور کارگزینی میدهد. شخص مزبور بمحض مشاهده کلمه بهایی، تمامی پرونده را از دست ایشان میگیردو اظهار میدارد: “شما، بعنوان بهایی نمیتوانید به استخدام بانک در آیید”. آیا میتوانید تصور حال خانم دکتری را بکنید که با چنان تحصیلاتی، به سبب تعلق به باور دینی مستقلی نمیتواند در استخدام یک تشکیلات کشوری در آید. درمان بیمار چه ربطی به دیانت پزشک دارد؟ در اواخر سده بیستم طرز فکر مملکتی برابر قرون وسطی را داشتیم. آیا میتوان که این رویداد را جزیی از رکورد گینیس بحساب آورد؟.
در همان زمان ارتش کشور که بقول آن ایمیل، پنجمین ارتش بزرگ دنیا بود، برای بیمارستان نوینی نیاز به متخصص غدد داشت و دوستانی که در جریان بودند مرا از این امر آگاه نمودند و خواستند که برای آنکار اقدام نمایم. درخواستی به کارگزینی ارتش فرستادم و پس ارطی مراحل مربوط، اداره کارگزینی استخدام مرا بلا مانع دید. منتها این کار هیچوقت صورت عمل بخود نگرفت. مدت ها بعد، یکی از دوستان پزشک که در آن بیمارستان مشغول کار بود و پدرش از افسران عالی رتبه ارتش بود بمن گفت که “علت نپذیرفتن تو این بود که همسرت بهایی بود.” آیا میدانید که چه ناراحتی برای داوطلبی چون من در نتیجه شنیدن چنین برهان نهایی پیدا میشود. آیا هیچ عقلی سالم میتواند این موضوع را درک کند که چه رابطه ای بین دیانت همسرم و قدرت پزشکی من وجود دارد؟ با کمال تاسف تمامی چنین رفتار ها از مبداء و ماخذ شاه صورت میگرفت
نیروی هوایی ایران تصمیم به استخدام بانوان جهت خلبانی میگیرد و علننا در اگهی به روزنامه ها اعلام میدارد که داوطلبان میبایست “تابع یکی از ادیان رسمی کشور: اسلام-مسیحی- یهودی و زرتشتی باشند”. آیا کسانی که به ادیان دیگری بستگی داشتند و یا اصولا دینی را نمیپذرفتند، مطابق این اعلامیه ایرانی محسوب نمیشدند؟- پس چرا آنان میبایست خدمت سربازی را انجام دهند؟ آیا ایرانی بودن رابطه مستقیمی میبایست با یکی از ادیان نامبرده داشته باشد. آیا فکر نمیکنید افرادی که در زمان کنونی که میخواهند با دروغ تاریخ را عوض کنند، کسانی هستند نا درست و بی شرم که از گفتن هیچ دروغی برای پیش بردن مقاصد خویش خود داری نمیکنند.
لاطایلاتی را که امروزه مد روز شده است و مرتبا بگوش میخورد میشنویم: ایران دارای پنجمین ارتش دنیا بود؛ ایرانی میتوانست به همه کشور های دنیا بدون ویزا سفر کند؛ و موارد بسیار از کراماتی که به شاهنشاه نسبت میدهند. بیشترین این پندار ها و گفتار ها اراجیفی بیش نیستند کاملا بدون ارزش. اندکی فکر کنید،
چگونه ایران پنجمین ارتش مقتدر دنیا را داشت و حال اینکه قادر بساختن یک تکه کوچکی از زاپاس های هواپیما های جنگی نبود و میبایست که از دولت آمریکا آنها را گدایی کند، و یا اینکه کشوری که مخزن و معدن نفت بود در زمستان بسبب نبودن مقدار لازم نفت، نمیتوانستیم که مطب ها خود را جهت راحتی بیماران گرم نگهداریم.
در زمان ابوسعید ابو الخیری که ما میشناسیم، من توانستم که تلفن مطَب خود را با پارتی بازی و پرداخت بیش از ده هزار تومان یعنی بیش از هزار و دویست دلار با ارزش آنزمان از بازار آزاد خریداری کنم . شرکت تلفن به ادعای نداشتن ملزومات اساسی نمیتوانست تلفن جدیدی را به مشتری های خود ارایه دهد. میدانید که حقوق یک پزشک در هنگام استخدام در وزارت بهداری در آن دوره چقدر بود؟ هفتصد وبیست تومان. این حقوق بطور متوسط نیمی از اجاره ماهیانه مطب را تامین میکرد.
از همگی شما درخواست دارم که اقلا نگارشات مرا در این بلاگ که بدین اشکالات اشاره نموده ام بخوانید که به تفصیل و تا آنجا که امکان داشت کوشش نمودم که واقعات آنطوریکه روی داد برای آگاهی همگان توصیف نمایم. نگارشاتی بمانند “کوروش آسوده بخواب که ما بیداریم” و یا “علت و معلول.”
آنچه را که در گذشته داشتیم، میبایست برای ما ماخذی از جهت یادگیری آینده باشد. گذشته را نمیتوان ملاک کار های آتی خویش قرار دهیم. امروزه نه شاهنشاه وجود خارجی دارند و نه مصدق. مطلبی را که میبایست دریافت، ایران است که بسرعت رو بنابودی میرود که در این کار مجریان دین اسلام بزرگترین نقش را بعهده دارند با یاری آن ایرانیانی که پیوستگی ظاهری به دین اسلام، پیروی از آنرا را بر آزادی و پیشرفت و آبادانی کشورشان ترجیح میدهند. آن پزشکانی که برای همراهی همسران همکاران خویش برای زیارت مکه و جهت بجا آوردن دستورات دینی با آنان صیغه برادری میخوانند و بزیارت خانه خدایی که برای خود ایجاد کرده اند میروند و بعد به سبب دزدی از دولت در دادگاه محکوم میگردند و بزندان میروند، اما هیچوقت فرایض دین مبین را از یاد نمیبرند؛ خاکت بسر که ترقی معکوس کرده ای.
محمد رضا شاه با وجود بر اینکه فردی با هوش بود، متاسفانه در برخی ازاوقات دست بکارهای میزد که از خرد بکلی بدور بودند. آیا هیچوقت گفتگوی ایشان را با خبرنگار آمریکایی: “مایک والاس [2]” در برنامه شصت دقیقه تلویزیون سی.بی.اس دیده اید که علنا میگوید که اسراییل سیاست خارجی دولت آمریکا را تعیین میکند. شاید در اصل، موضوع این سخن تا اندازه ای درست باشد، اما، آیا میبایست یک سیاستمدار واقعی چنین سخنانی را، اگر هم صحیح باشد درباره دو دولت دوست و یک دولت دوست و ولی نعمت ، در مجامع عام اظهار دارد؟ آیا چنین کاری عاقلانه است؟ شما میتوانید این گفتگو را علننا با کلیک کردن به لینک زیر ملاحظه کنید و خود قاضی باشید
ایجاد و ارسال و توسعه این ایمیل هایی را بمانند کتاب گینیس، جز به شارلاتانی و حقه بازی و پشت هم اندازی و کلاه برداری بهیچ چیزی دیگری نمیتوان وصلت داد. دست از تکیه زدن بی پایه به گذشته بردارید و کاری برای آینده انجام دهید
شما را بهر خدایی که بدو ایمان دارید میسپارم و این نگارش را با شعری از شاعر تقریبا معاصر”بهار” در باره ساعت ایراد کرده است پایان میدهم که نکته ای از آنچه را که در باره گذشته گفته ام یادآوری میکند
تک تک ساعت چه گوید گوش دار……گویدت بیدار باش ای هوشیار
عقربک آهسته پندت میدهد …….. پند شیرین تر ز قندت میدهد
گویدت جانا گذشته در گذشت…..هیچ عاقل گرد بگذشته نگشت
همچو من پر طاقت و ورزنده باش…… روز تا شب در غم آینده باش
زندگی پیوسته با آینده است…… هر که را آینده باشد زنده است
هر که او غافل ز آینده شود…………. بر در آیندگان بنده شود.
برای مشاهده گفتگو با خبرنگار، مایک والاس بروی عکس کلیک کنید و به دو بخش آن گوش دهید هم گفتگوی سال ۱۹۷۴ و هم سال ۱۹۷۶.
[1] – Guiness Book of World Records.
[2] – Mike Wallace.
