بی خردی و بی فرهنگی

دی، شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر……… کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست 

چه دشوار است برای انسانی که در دوران پایانی عمرخویش ناگزیر باشد هر روز را به اندوهی بگذراند و بکوشد که دلتنگی های دوران  روزگار را از تنگ دلی های پدید آمده از روح و روان خود بیرون کند. روزی نیست که  مطلبی نوین  برای من روی ندهد و خبری نا خواسته  بگوشم نرسد که نتوانم تحمل درد و رنج های پدید آمده از هم میهنان را از توان خود دور کنم. محیط های اجتماعی بسیاری که امروزه  در اختیار داریم و مورد بهره گیری ما میباشد   از سویی بسیار مفید و ما را در جریان پیشروی دنیایی که بسرعت رو به حرکت  است واقف میکند. اما این پیشرفت ها نیز میتواند بهمان نسبت زیان آور برای طرز تفکر ما ایرانیان باشد. رویه هایی را که در زندگی روزانه برای خود بوجود آورده ایم، و در معرض بررسی عام قرار میدهیم  میتوانند  بهمان برهان به آشکار نمودن و بر ملا کردن بدبختی ها و بی تمدنی های ما نقش عمده ای بعهده داشته باشند. روزی نیست که فیسبوک را باز نکنم و در آن نبینم که یک هم میهنان ایرانی دیگر ما، ننگی تازه برای همگان ایجاد نکرده باشند 

طرز فکر و کار این بزرگواران بکلی تغییر نموده است؛ از سخن گفتن آنان تا نگارشات شان، آثاری از فرهنگ و تمدن بچشم نمیخورد.  آنچه بدان کوچکترین توجهی نمیکنند، حفظ آبرو و نگهداری فرهنگ کهن سال کشور ما میباشد. بنیاد ملی و فرهنگی ملتی را  بنام “ایرانی” بکلی از بین برده اند، اگر چه سده ها است که چیزی شایان گفتن از آنها برای ما باقی نمانده است. حرمت سخن گفتن و گفتگو نمودن و احترام به باورهای دیگران اثری است  یکه از میان رخت بر بسته است. کاوش و در یافتن از آنچه میگوییم بدرستی باشد جایش با ناسزا گوی تعویض یافته.  از دشنام و توهین برای ثبوت باورها بجای برهان بهره میگیریم. ت

چند روز پیش همسر نازنیم، قطعه ای از فیسبوک را برای من فرستاد که آقایی در باره نویسنده و خلاق داستان های “دایی جان ناپلیون” داد سخن میداد. ایشان با استفاده از لجن ترین واژه ها و دشنام ها از آقای ایرج پزشکزاد یاد میکرد و خوشحالی مینمود که او “بدرک واصل شده است.” (جمله که مرتبا تکرار مینمودند)‌ آنجناب آقای پزشکزاد را نوکر انگلیسی ها میدانست.  شاید در طی زمان ده – دوازده دقیقه ای که در اینباره سخن رانی کردند، جز نا سزا گویی چیزی دیگری از گفتارش حاصل من نشد. آقای پزشکزاد را نه هیچوقت ملاقات کرده ام و نه رابطه ای با ایشان داشتم و نه از مشی سیاسی ایشان آگاهی دارم. میدانم که تحصیلات خود را در ایران و فرانسه بپایان رسانده و از دانشگاه  حقوق  فارغ التحصیل شده بودند. تا آنجاییکه پی بردم برخی از کارهای نویسندگان پیشرو سده های پیشین  فرانسه را بررسی و شاید به فارسی برگردانده باشند بمانند کارهای ولتر و مولیر. آقای گوینده متمدن ما هیچ برهانی ندادند که چرا پزشکزاد نوکر انگلیس ها بود” فقط اتهام. ” در عین ادای گفتار بی سر و ته خود، داد سخن را ادامه دادند و توهین  بدکتر مصدق را آغاز نمودند و سخنان بی معنی و پوچ خود را با توهین بدیگران و بویژه به دکتر “یار شاطر” که عمری را برای بزرگداشت و گسترش فرهنگ ایران بسر آوردند، ادامه دادند، و ان رادمرد را بنام “یار شتر” خواندند. دکتر شاطری که بیگانگان بوجود او و کارهای فرهنگی او افتخار میکنند.  بدبختی فقط در این نیست که چنین افرادی دست بکار هایی میزنند که کوچکترین شایستگی را در آن راندارند، گنه کاران دیگری هستند که پخش اراجیف این افراد را بعهده دارند و به احتمال زیاد از منابع دیگر رهبری میشوند وهیزم کش این کشاکش میگردند  

آیا صلاح در ین نبود که این شخص مدارک لازم را برای اثبات ادعای خود ارایه میداد؟ خیر.. چرا باید بخود زحمت اینکار را بدهد، براحتی با دشنام بدیگران بدان چه میخواست میرسید ! اگر کاوشی میکرد، در آن صورت چنان کاری مربوط میشد با اعمال افراد متمدن که ارتباط آن با بیشترین هم میهنان ایرانی ما امکان پذیر نیستند. چه ادعایی بر علیه دکتر مصدق و یا دکتر یارشاطر داشتند؟ کسانی که دست بدین گونه اعمال میزنند، ننگی هستند بر جامعه ما و با سوگ فراوان بیشترین مردم زادگاه ما، آن قابلیت درک را ندارند که گفتار دیگران را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهند و بر کردار معروف “الناس علی دین ملوکهم” رفتار میکنند

این افراد وانمود میکنند که محقق هستند و مورخ، ولی آنچه که عاید خواننده و یا شنونده از مطالعه سخنان و نگارش های آنان دست میدهد هیچ است؛ در این هنگام بیاد آن شعر معروف افتادم: 

 کار پاکان را قیاس از خود مگیر…. گر چه ماند در نبشتن  شیر وشیر

میگویند که بیشترین ما مردم ایران از فرهنگ و خرد بی بهره هستیم! خرد و فرهنگ و یا بدید متجددین ما “انتلیژانس” سده ها است که از بیشترین مردم ما سلب شده است. دین اسلام و نیرو گرفتن ملایان و پایین نگه داشتن سطح فرهنگی در طی این هزاره گذشته به بالاترین حد خود رسید. چنین گرفتاری را بخوبی میتوانیم در طی ۱۵۰۰ سال گذشته در کشور خود دیده و بررسی نماییم. این سیه بختی،  فرآورده ای است از گوهر های وارداتی تازیان که ارایه و پخش آنها را علماء و سردمداران دینی بعهده داشته و دارند. فردوسی آن رادمرد بزرگ که تمام زندگی خود را برای زنده نگه داشتن  کشورش بپایان رسانید، به این نکته یعنی” خرد” اهمیت بسیاری داده و انرا بدین نحو تعریف میکند

خرد رهنمای و خرد دلگشای…….. خرد دست گیرد بهر دو سرای

ازاو شادمانی و زویت غمی است ……. و زویت فزونی و زویت کمی است

خرد تیره و مرد روشن روان …….   نباشد همی شادمان یک زمان

خرد چشم جان است چون بنگری……. تو بی چشم، شادان جهان نسپری 

به این خط پایانی توجه کنید که فردوسی خرد را بمانند چشم در هیکل انسان میداند و بخوبی اظهار میدارد که بدون آن پیمودن  ره زندگی کاری بس دشوار خواهد بود. 

خرد و یا فرهنگ و یا انتلیژانس چیست؟ بطور خلاصه میتوان آنرا به دانشی ابلاغ کرد که در طی زمان عمر فردی با هم آهنگی تحصیلات و تجارب و تربیت خانوداگی و محیط زیست و مشابه آنها بدست میاید که انسانی میتواند مشی زنگی خود را از روی آن تعیین نماید. اگر چه تحصیلات میبایست نقش اساسی را در ایجاد خرد داشته باشند اما این دو لازم و ملزوم یکدیگر نیستند. هم چنین است تکامل بدنی. مثالی که میگوید “فکر سالم در بدن سالم است” را نباید فقط مربوط بدرشتی هیکل و بازوان “بکردار ران هیون” است دانست. 

هنوز در گیر و دار این تفکر بودم که دوستی  توجه مرا در مطلب دیگری که در فیس بوک آمده بود جلب نمود. از قرار معلوم این رویداد در حدود یک سالی پیش رخ داده بود و قضیه بر این منوال در مطبوعات  کشورمنعکس شده بود: فرزندی به مرکز امداد فوری تهران  آگاهی میدهد که پدرش سخت بیمار و احتمالا دچار سکته قلبی شده است. “امبولانس کمک فوری” در محل حاضر و در مقابل خانه ای پارک میکند و طبق گفته پلیس در حدود ۲۰-۲۵ سانتی ، گوشه ای از پهنای درب گاراژ منزل مقابل را اشغال مینماید. صاحب خانه ای که امبولانس در مقابلش درب منزلش پارک کرده بود، بمنزل میرسد و از اینکه نمیتوانست براحتی وارد گاراژ  شود، با چاقوی بزرگی چهار چرخ آمبولانس پاره میکند.

در عین حال، بیمار که دچار ایست قلبی شده بود و گروه امداد توانسته بود قلب او را به صورت طبیعی در آورند و وی را آماده حمل به بیمارستان نمایند. وقتی بیمار را به امبولانس میرسانند،  متوجه میشوند که چرخهای آن را پاره کرده اند. زمانی که طی میشود تا امبولانس دیگر به آن مکان برسد، تا بیمار را به آن منتقل کنند، وی مجددا دچار ایست قلبی دیگری میشود و کوشش گروه امداد برای برگرداندن قلب بصورت طبیعی بجایی نمیرسد و بیمار فوت میکند. مردمی که کوچکترین شعور ازکار کرد امبولانس و و کادر امداد پزشکی ندارند، لیاقت داشتن آنها را نیز نباید داشته باشند.

در این فکر بودم که اگر چنین عملی در یکی از کشورهای براستی متمدن رخ میداد عکس العمل چه میشد. آیا آن شخص را میبایست در کشتن بیمار مجرم دانست؟ آیا باید زندانی میشد؟ روزنامه ها و دستگاه های مخابراتی تهران مدتی داد سخن در این موضوع  دادند و هر کدام پیشنهاداتی برای شخص مجرم عرضه کردند. از قرار معلوم ان فرد با گذاشتن وثیقه تا زمان اینده که معلوم شود چه باید بکنند آزاد شد! من نتوانستم در جایی پیدا کنم که پایان داستان بکجا کشید. تصور اینکه چنین انسانی بی شعور در دنیا وجود دارد که نمداند و احتمالا برایشان ارزشی ندارد که امبولانس دارای برتریت ها خاصی است که هیچ  سرویس دیگر ی را شامل نمیشوند. چنین وظیفه ایست که مقامات مسَول کشوری قدرتی دیگر را برای آنها قایل است که “آمبولانس برای زندگی بیمار است و بس”. البته که برخی از هم میهنان ایرانی ما قادر به درک این کار را ندارند. 

در شگفتم  که آیا چنین ملتی میتواند در دنیای امروز با سایر ملل همگامی داشته باشد؟ آیا ما بنا به گفتار خلبانان هواپیما ها، به “نقطه غیر بازگشت رسیده ایم”، آیا دوران زندگی مردمی بنام ایرانی به پایان رسیده است؟ بسیار کشورها در عرضه زمان پدید آمدند و از بین رفتند، مردمی که تاثیر زیادی در تمدن بشریت گذاشتند و امروزه دیگر وجود ندارند: سومری ها، آسیرین ها، کلدانی ها و بابیلونی ها که در زمانی پیشروترین ملل دنیا بودند و اکنون، به معنی کلی، وجود خارجی ندارند. بیشترین هممیهنان امروزی ما به کوچکترین عامل اخلاقی و فرهنگی پابستگی ندارند، دروغ  و حرص اندوختن مال دنیایی در تمام یاخته های تن آنان رخنه کرده است، آنچه که برایشان مهم است آنست که زندگی خود را تامین کنند و بس. در این ره است که دزدی جزیی از افتخارات آنان شده است. چنین امری تازگی ندراد، نه در زمان چندان دور، در اواخر دهه ۱۹۷۰ و در دوره سلطنت پهلوی نیز این پدیده بخوبی واضح و آشکار بود و در زمان حکومت ملایان بشدت کامل تری پیش میرود. از خود پرسشی کنید که چند نفر را میشناسید که در اواخر سلطنت محمد رضا شاه پول های هنگفت ملت را که از سوی دولت به آنان برای ابتیاع لزومات سپرده شده بود، دزدیدند و به آمریکا و کشورهای اروبایی رفتند و برای خود اندوخته زندگی کردند. در اطراف خود نظری کنجکاوانه بیاندازید

آیا هیچ فکر کرده اید که چه پیش آمدی باعث پیدایش دین های باب و بهایی شد؟ رهبران آن ادیان به کنه مطلب پی برده و برای ثبوت و نگهداری ایران و ایرانیان قد علم کردند. چون علمای دین مبین اسلام وجود آنان را بر خلاف مصالح خود دیدند کمر بنابودی آنان بستند و با توده ای نادان و صاحب منصبان خاین، از شاهان قاجار گرفته تا پایین،  همراه و بر علیه آنان گام برداشتند. ولی نتوانستند تاثیر این ادیان نو بنیاد را از اجتماع نابود کنند . همان مشروطه ناقصی که نصیب مردم ایران شد، تا حد زیادی مرهون این نو فکرآوران بود.

شاهد هستم که چگونه در این روز ها بسیاری از هم مهنان ما با علم بنادرستی افرادی که از آنان سخن گفتم و در اجتماعات ما هستند، که صرفا به علت ثروت آن کسان دزد و خاین  کوشش میکنند که خود را به آنان نزدیک کنند. مثل اینکه با نزدیک شدن به ان کثافت ها، مقداری از ثروت ان گروه به آنان مالیده و منتقل میشود. در این رهگذر نشانه های فراوان دارم که امیدوارم بتوانم اعمال برخی از آنان را در آینده در این نگارش ها بدید شما برسانم 

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت…… شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

Leave a comment