شخص سر دبیر تجاهل العارف فرمودند و این واقعیت را سانسور کردند که نعیم سدهی در شعبان ۱۲۹۸ در سلک بهاییان در آمد
رسانه ها و مطبوعات در بیشترین کشورهای متمدن دارای ارزش ویژه ای میباشند. در ایران بعنوان رکن چهارم مشروطیت شناخته شده بودند. در ایالات متحده آمریکا از فرآورده های ماده اول لایحه حقوق انسانی[1] برخوردارند. در ایران در آغاز مشروطیت اکثریت اعضاء این گروه بنحوی وظیفه ملی خود را انجام دادند. اما با گذشت زمان تغیر و تحول بسیاری در کار های این نماد بوجود آمد. چنین دگرگونی نه تنها در ایران نزج گرفت، بلکه در سراسر جهان بنحوی از انحا ماهیتی دگر از خود بروز دادند. برهان های بسیاری وجود دارند که در تعویض خط مشی مطبوعات دخالت تامی پیدا میکنند. بدید من بیشترین این عوامل عبارتند از:
قرار گرفتن تحت تاثیر دولت های وقت. یا بسبب همکاری با آنها و یا بعلت تطمیع از سوی آنان و یا اینکه قرار دادن آنان در زیر فشار توسط سردمداران و مجبورنمودن آنان با همکاری با دولت
منافع شخصی و خصوصی گردانندگان مطبوعات که باعث از بین بردن و نا دیده گرفتن وظایف واقعی آنان میگردد
در کشور های واپس مانده و حتی در ممالک پیشرفته، گردانندگان این جراید ممکن است خدمت به بیگانگان را پذیرا باشند و از این سوی، منافع شخصی خود را تامین نمایند بدون آنکه فکری به نتیجه کار خود بنمایند
در طی زمان طولانی انواع خلافکاری را که از این گروه از جرایدسر زده مشاهده نمودم. سال ها پیش در بررسی های زیادی که برای مطالب متعدد انجام دادم، به دو روزنامه آمریکایی برخورد نمودم که به احتمال بسیار قوی و ازدید سود شخصی خود نگارشات دروغین در باره شاه ایران، رضا شاه پهلوی نگاشته بودند بودند. یکی “نیویورک دیلی میرور[2]” بود که در فوریه ۱۹۳۶، در مقاله اظهار داشت که: “رضا شاه کارگرطویله سفارت انگلیس در تهران بوده است” در ماه جون همان سال روزناه دیگری بنام “بروکلین ایگل”[3] در َطی مقاله اظهار داشت که رضا شاه از نجبای ایران نیست و او خود، نخستین کارش در طویله سفارت انگلیس در تهران بود.
درزمان پادشاهی رضا شاه پهلوی، به کرار دیدیم که سفارت انگلیس در تهران، مطالبی را بر علیه دولت ایران به نشریات انگیسی و آمریکایی برای انتشار میدادند. در این مورد میتوانیم کارهای یکی از کارمندان آن سفارت خانه را در تهران بنام “خانم لامپتن”[5] در نظر بگیریم. این بانو با آگاهی کاملی که از زبان و عادات ایرانیان داشت، مجری کاملی بود در کاربرد سیاست دولت انگلیس در ایران. بدستور این بانو روزنامه ها و رادیوی بی.بی.سی. من الجمله، رضا شاه را متهم کردند به نقض اصول آزادی و زندانی کردن افسران ارتشی نمود که بدون اجازه او در هنگام حمله متفقین به ایران، دستور به انحلال ارتش ایران را داده بودند[6]. البته باید توجیه نمود که این بانوبا همکاری مطبوعات در انگلیس و آمریکا در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نقش اساسی را بعهده داشت.
در هنگام ملی شدن نفت ایران، بسیاری از روزنامه های ایران، وظیفه ملی و فرهنگی و اخلاقی خود را از دست دادند و نوکری دول خارجی آن زمان، آمریکا و انگلیس، را پذیرفتند و با گرفتن پاداش های مالی بر علیه دولت منتخب و کشور خود اقدام نمودند. تعداد این گونه اعضاء رکن چهارم مشروطیت در آنزمان بسیار بودند. در راس این گروه و یکی از مهمترین آنان، روزنامه کیهان تهران[7] بود، زیر مدیریت “عبدالرحمن فرامرزی و امتیاز آقای مصباح زاده ” که از سفارت آمریکا دریافت مالی میکردند. از اینگونه موارد بسیار است و کافی است که خواننده به نشریات زمان رجوع نمایند.
چنین اظهاراتی، بناچار باعث ایجاد تنش بسیاری در هر دو کشور گردید. آنچه که مسلم بود این است که دولت ایران در آنزمان در صدد ایجاد رابطه نزدیک با آمریکا بود و آمریکاییان، بقول معروف، به این امر چراغ سبز نشان میدادند. شکی نیست که برخی از دول اروپایی به چنین امری راضی نبودند و آنرا بر خلاف مصالح خود میدیدند. هیچ بعید نخواهد بود که کار این جراید در اثر پاداش مالی از سوی دولت های خارجی بودند که رابطه بین ایران و آمریکا را آلوده نماید. در چنین امری باید دولت انگلستان را در راس قرار داد[4]. البته نظایر این رویداد بسیارند و مطلب فوق فقط برای نمونه آورده شده اند.
با سوگ فراوان باید بپذیریم که این بد بختی فقط شامل ایران نبوده و نمونه های آنها را در مطبوعات و رادیو- تلویزیون های خارجی بکرات دیدیم و می بینیم. در زمان ملی شدن نفت، روزنامه های انگلیس و آمریکا به دستور دول مطبوعه خود نخست وزیر و آزادیخواهان ایران را مورد مذمت و دشنام قرار
دادند. مجله “تایمز” دکتر مصدق را به لقب “موی دیوانه” [8] میخواند. البته این بزرگواران را نمیشد سرزنش نمود زیرا آنان بلا فاصله اصل “آزادی مطبوعات” در پیش میکشیدند. آیا نمیدانستند که وظیفه آنان است تا حقیقت را برای مردم کشورخود توجیه نمایند؟ آیا اینان به پیشه خود خیانت نکردند؟
این مثال های فوق را صرفا برای این نظر به نگارش در آوردم که اذهان خوانندگان به این امر روشن نمایم. پس از این مقدمه بگذارید برگردم به آنچه که مرا برای مدت زمانی نسبتا طولانی رنج میدهد. آنهم ساکت ماندن مطبوعات ایرانی خارج از کشور است. بیشترین آنان، بطور اعم از آنچه که در ایران میگذرد و رنج و ستمی که به مردم ایران بطور کلی وهم میهنان بهایی ما بطور خصوص روا میدارند خود را در خاموشی نگه میدارند، روشی که بهیچوجهی قابل پذیرش و بخشایش نمیتواند باشد.
چند روز پیش هنگام بررسی کارهای نگارشی خود به نامه هایی برخورد نمود که سال ها پیش بین من و سردبیر ماهنامه “ره آورد” رد و بدل شده بود. مطالعه آن نوشته ها مرا بر این داشت که به نگارش این نامه اقدام نمایم.
آنچه که روی داده بود بدین رویه بود که: در شماره ۵۹ ماهنامه ره آورد نامه ای بود از سوی شخصی بنام “پروفسور سید حسن امین” که ایشان ایرادی داشتند به نگارش چاپ شده در شماره ۴۷ آن ماهنامه در باره شاعری بنام نعیم سدهی، توسط نویسنده دیگری. با خواندن هر سطری، از نامه جناب آقای پروفسور سید حسن امین انزجارم از طرز تفکر ایشان زیادت یافت.
بلافاصله نامه ای جهت سردبیر و دارنده امتیاز آن ماهنامه آقای حسن شهباز، نوشته و ارسال داشتم و کوشش میکنم برخی از جملات آنرا برای خوانندگان در این مختصر تکرار نمایم. باید پیشا پیش اذعان نمایم که در آنزمان من هیچ شناسایی با آقای نعیم سدهی و شخصی که در باره ایشان نکاتی را نگاشته بود و یا شخص آقای امین را نداشتم.
جناب آقای پروفسور مطالب خود را اینطور آغاز نمودند: “نویسنده محترم و شخص سر دبیرره آورد تجاهل العارف فرمودند و بعبارت دیگر واقعیتی را که نزدهمه ادب دانان و فرهنگ وران ایرانی معلوم و معروف، بلکه از کفر ابلیس مشهور تراست…. از قلم انداخته بودند، یعنی در حقیقت بعلتی که برای بنده خیلی نا موجه مینماید این واقعیت را سانسور کرده بودند که نعیم سدهی در شعبان ۱۲۹۸ در سلک بهاییان در آمد…“ جل الخالق! چه رابطه ای بین شاعر بودن و بهایی بودن وجود دارد؟ چه قبحی جناب آقای پروفسور در این امر مشاهده کرده بودند که ایشان را وادار به چنین نگارشی نمود؟
وی فرمایشات خود را بدین مضمون ادامه داده بودند: “امثال بنده از میان مسلمانان هیچگونه گله و شکایتی از معرفی یک شاعر ماهر و متذوق بهایی ندارم…” اگر این حرف ایشان درست است پس چرا موضوع بهایی بودن را اصلا پیش کشیدند؟ جناب ایشان در باره نویسنده نخست که مطالبی راجع به نعیم سدهی نوشته، چنین اظهار نظرنموده و با اهانت میفرمایند: “…در دیزی باز است، حیای گربه کجا است؟“ و بهمین ره نیز توهین به آقای سدهی را ادامه میدهند و پس از آوردن چند خط از اشعار آقای ادیب برومند میفرمایند که “…نعیم سدهی نه تنها بپایه این شاعر نمیرسد، بلکه شاید اشعار ایشان را نتواند بی غلط بخواند….” زهی بیشرمی! من گفتار خود را اینطور ادامه دادم:
“شما جناب آقای پروفسور…چگونه بخود چنین اجازه ای را میدهید که در باره کسانی که نمیشناسید اچنین اظهار نظرصایبی میفرمایید؟ چرا دست از این جهالت و نادانی و تعصب بر نمیدارید. ملت نگون بخت ما را کم غرق خون و نفاق کرده اید که هنوز به اعمال زشت و نا پسندیده خود ادامه میدهید. بیان شما برای جامعه فرهیختگان ایرانی ننگی محسوب میشود و ما را در انظار کسانی که گفته های پوچ شما را میخوانند خوار منیماید.” وبه آقای سر دبیر اظهار داشتم: ” ..اگر ایشان ایرادی به اشعار شاعر دارند، چرا از روی موازین فرهنگی به نقد آنها نپرداختند. که در آن صورت امری بود طبیعی و پسندیده…..آوردن خصوصیات و سنجش کارهای هنری و فرهنگی کسان بر حسب عقاید مذهبی و دینی آنان، بدید من امری است نا پسند وغیر قابل پذیرش.” ونامه را با جملات زیر پایان دادم: “جناب آقای شهباز، سر دبیر محترم مجله ره آورد، من بهایی نیستم ….ولی بعنوان یک فرد آزاده از شما گله بسیار دارم که با درج چنین ترهاتی به آتش نفاق دامن میزنیدو به شما هشدار میدهم که وقتی مجله شما محل تاخت و تاز افرادی چون حسن امین برای پیشرفت مقاصد شوم آنان قرار دهید باید بدانید که نامه ره آورد ارزش فرهنگی خودرا بتندی از دست خواهد داد …”
چرا مجله ره آورد دست به چاپ و انتشار چنین نکاتی زد؟ آیا مدیر و سردبیر آن فاقد آنقدر روشن بینی بودند که عواقب اینکاررا درک نکردند، و یا اینکه سود آنان در این بود که به اشاعه چنین طرز فکری یاری کنند. آیا این بود وظیفه رکن چهارم مشروطیت؟ نکته دیگر جالب توجه در نامه آقای امین، این است که ایشان اصرار در دو نکته دیگرداشتند که توجه عام را بخود جلب نمایند، یکی لقب پروفسوری و دیگر تکیه به واژه سید . استفاده از تیتر پروفسوری در میان ایرانیان تحصیل کرده در اروپا بسیار شایع است، امری که در آمریکا بهیچ وجه از آن استفاده نمیگردد زیار که فاقد ارزش علی میباشد. آقای سید حسن امین نمیدانند که تیتر پروفسوری یک درجه شغلی است نه علمی بعنوان مثال، آنانی که در دبستان تدریس میکنند بنام آموزگار، کسانی که در دبیرستان مشغولند بنام دبیر و معلمین دانشگاهی را پروفسورویا استاد میخوانند. نکته جالب توجه دیگر، هماطوری که در پیش بدان اشاره نمودم، استفاده از تیتر “سید” میباشد. این لقب از زمان صفویه، بدست و بدستور انگلیسی ها ایجاد گردید.
” انگلیسی ها در ۱۵۹۰یک فرد هندی الاصل را بنام مقصود علی، به ایران میفرستند که در باره ایران و ایرانی کاوش های کامل نموده و گزارش خود را به آنان بدهد. مقصودعلی، در واقع نخستین جاسوس انگلیس در ایران بود. با طی زمان انگلیسی ها یکی دیگر از اعوان مقصود علی را با شخص دیگری بنام مراد علی به ایران میفرستند. مطابق دستور آنان، مراد علی خود را “سید” معرفی و از آنموقع این واژه در ایران معمول میگردد. خمینی نیز سید بودنش از همین قماش میباشد.”
از این حاشیه نویسی که فقط بمنظور روشن شدن مطلب آورده شد بگذریم به اصل موضوع. ره آورد، بخشی از نامه مرا با تغییراتی بچاپ رساند. اگر چه گرفتاری با آقای سید حسن امین ادامه یافت.
ایشان همان روش بی تناسب و تفرقه اندازی خود را در باره نگارشات خانم دکتر اسلامی که اگر اشتباه نکنم در باره اثرات کارهای باب و بهاءالله در انقلاب مشروطیت بود، بکار برد.
کار بجایی رسید که من اشتراک خود را با این مجله قطع کردم و نامه ای درپاسخ درخواست اشتراک که از مجله دریافت داشتم برایشان نوشتم (سی ماه جون ۲۰۰۴) که اصل کلام آن در این جمله خلاصه شد: “من بعنوان یک فرد آزاد از این رویه شما و مجله ره آورد نفرت و انزجار بسیار دارم و کسر شان خود میدانم که مشترک چنین نامه ای باشم.
میخواهم که این نگارش را با داستانی که برای ما روی داد بپایان برسانم. در اواخر سال ۱۹۶۳ رییس بهداری بانک ملی ایران آقای دکتر میلانی با درخواست خانم دکتر لیوسا پیرنیا رییس بخش کودکان آن بهداری از همسرم درخواست نمود که بعنوان پزشک کودکان در آن بهداری مشغول خدمت گردد. ایشان قرار شد که بر طبق مقررات بانک مدت یک ماه بدون پاداش بکار ادامه دهند. پس از طی این مدت، بانک درخواست یک ماه دیگر را نمود. پس از دو ماه قرار بر این شد که برای انجام کارهای استخدامی به کارگزینی مراجه کنند. در آن محل پرونده قطوری را برای تکمیل نمودن به ایشان دادند. پیش از خروج ازدفترکارگزینی ، مامور مربوط یک برگ به ایشان داده و درخواست نمود که آنر در همان زمان تکمیل و به وی پس دهند. آن برگ شامل چند پرسش بود بنحو زیر: نام و نام خانوادگی،نام پدر، آدرس منزل و شماره تلفن و دین. همسرم آنرا تکمیل و به مامور باز پس داد. شخص مزبور به محض دیدن واژه “بهایی” در محل مذهب، پرونده از دست ایشان گرفت و اظهار داشت که شما نمیتوانید در بانک استخدام شوید!
سال ها از این موضوع گذشت، دوستی گرانمایه و گرانقدر که ما مرهون مهربانی های ایشان هستیم، تصمیم میگیرد که تجلیلی از من و همسرم بعمل آورد. به پرسش های داده شده پاسخ کامل دادیم و قضیه استخدام بانک را بیان نمودیم. در پایان متوجه شدیم که مبحث مربوط به بهایی بودن همسرم بکلی از شرح حال ایشان حذف شده است. چرا؟ آیا وظیفه مطبوعات این نیست که حقیقت را آنطوری که هست برای روشن شدن مردم بیان کنند ؟ چرا چنین عملی صورت گرفت؟ چه امیدی برای مردم باقی مانده است که هیچ دستگاهی وظیفه خودرا انجام نمیدهد. آیا ترس ازاین است که ممکن است از سوی دولت ستم گر ایران مورد عقاب قرار گیرند؟ یا براسی خوش امد گروهی نادان میباشد و یا خدای نا کرده برای حفظ منافع شخصی و یا…. ؟
مردمی که نان را بنرخ روز میخورند، نوکری روس و انگلیس و آمریکا را تا آنجاییکه بسود آنان است بر منافع هم میهنان و کشور خود ترجیح میدهند، نخست وزیری تازیان را میپذیرند و نوکری روس ها و بردگی انگلیس و حقوق بگیری و خدمت به آمریکا برای آنان جزیی است از مدارج زندگیشان. کرداری که بیش از هر چیزی در افراد تحصیل کرده و پیش کسوتان دینی و حتی پادشاهانی چون شاهان قاجاردیده میشد و میشود. ولی همیشه شکایت از دیگران داریم که باعث بدبختی ما شده اند، روسیه و انگلیس و آمریکا و غیره. آیا آنان میتوانستند کاری در کشور ما انجام دهند، اگر خاینان داخلی نبودند؟ آیا کودتای ۲۸ امرداد صورت میگرفت اگر زاهدی ها، کاشانی ها، جمال امامی ها، و بقایی ها و مکی ها و رشیدیان ها و امثال آنان نبودند؟ آیا انگلیس و فرانسه و آلمان و آمریکا میتوانستند بدون کمک های کسانی چون یزدی ها، قطب زاده ها، بنی صدرها، بازرگان ها، فردوست ها و قره باغی ها، شخصی چون خمینی را بر مسند سلطنت ایران بنشانند؟ یاد آن شاعر و فیلسوف و دانشمند گرانقدر”ناصر خسرو” بخیر که چه خوش گفت:
چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید…. گفتا ز که نالیم که از ما ست که بر ماست
شکی بسیاری دارم که این بزرگواران وقعی به ناله و فریاد ما مردم بگذارند و مجددا بگفتار شاعر زمان قاجار یغمای جندقی (۱۱۶۰-۱۲۳۸ ه.ش) :
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من …. آنچه البته بجایی نرسد فریاد است
[1] – The Bill of Rights
[2] – New York Daily Mirror.
[3] – Brooklyn Eagle
[4] -H. Guilak: Fire Beneth the Ashes, 2011, The Iran and US Relatio, 1829-1947
[5] – Ann Kathrine Swinford Lampton (1912-2008).
[6] – مجددا رجوع کنید به کتاب آتش زیر خاکستر
[7] – H. Guilak; Fire Beneath the Ashes, US-Iran Relation, 1829-1947
[8] – Crazy Mo.