محمد رضا شاه پهلوی، شاهنشاه ایران، در روز سه شنبه ۳۰ اسفند ماه ۱۳۵۰ شمسی در پاسارگاد، استان پارس در برابر آرامگاه کوروش بزرگ در طی سخنرانی کوتاهی اظهار داشتند: ” کوروش آسوده بخواب زیراکه ما بیداریم و برای نگهبانی میراث پر افتخار تو همواره بیدار خواهیم بود.” بخش نخست این جمله دوبار تکرار شد. این دیدار ایشان از آرامگاه کوروش بزرگ در آغاز جشن های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ایران صورت گرفت.
آیا تکیه شاه به بزرگواری کوروش باعث آن گردید که بهانه ای بدست هم میهنان ایرانی ما داده شود که بتاریخ کشور توجه بیشتری کنند یا نه شاید کاملا واضح نباشد. اما آنچه که مسلم است این است که گروهی از ایرانیان پس از تسلط آخوندها و نابود شدن کشور بدست آنان، به این نکته توجه بیشتری بعمل میاورند و یاد آوری کردن از عظمت ایران و تاریخ باستانی کشور مورد استفاده بیشتری قرار گرفته و میگیرد. چنین امری گاهی بدرست، اما بیشتر جهت به کرسی نشاندن نیات خصوصی این افراد بکار میرود.
تکرار و استفاده بیش از حد از این گونه گفتار توسط اکثر هم میهنان ایرانی ما بجایی رسیده که تا اندازه زیادی مسخره آمیز شده است. یقین دارم که این مطلب را شنیده اید که: مردم دنبال آنچیزی میگردند و یا مسَله ای را زیادتر به زبان میاورند که فاقد آنها هستند. با سوگ فراوان چنین واکنشی در میان هم میهنان ایرانی به شدت بیشتری موجود است. اگر بکار یک هم میهن ایرادی بگیریم ، بلا فاصله تاریخ گذشته را در پیش میکشند و شرحی در باره درجه بزرگی و اقتدار کشور و مردم ایران قدیم سخن میگویند. استفاده از آین گفتار ها با گذشت زمان شدت یافته و در حال حاضر بجایی رسیده است که نمیتوان کوچکترین ایرادی و یا مخالفتی با کردار این گروه ازهم وطنان ایرانی نمود، بدون اینکه موعظه ای از بزرگی ایران و عظمت کوروش را و داريوش را بخورد شنونده ندهند.
یک و یا دو هفیته پیش در طی نامه ای توسط ایمیل برای دوستان، از هم میهنان شکوه کردم که چرا نزدیک به همه آنان، در برابر ستم و جور دولت کنونی بر علیه اقلیت مذهبی ایرانی، یعنی بهاییان سکوت میکنند و کوچکترین گامی برای کارهای غیر انسانی دولت ملا ها و دستیاران آنها بر نمیدارند. در آن نامه یادآوری کردم که چنین ملتی را که افراد تحصیل کرده آن وقعی به حال دیگران نمیگذارند و فقط هم خود را متوجه منافع شخصی خویش میکنند، نمیتوان یک ملت زنده نامید و در واقع عدم و وجود شان برای من یکسان است.
یکی از دوستان گرانقدر که برای ایشان احترام بسیاری قایل هستم، پاسخی بمن دادند که باعث آن گردید که این نامه را برشته تحریر در آورم. بطور مختصر نامه هایی را که بین ما رد و بدل شد در اینجا میاورم و آنها را مورد گفتگو قرار میدهم. آشکار است که نام و آنچه که ممکن است باعث شناسایی باشد از این نوشتار حذف میکنم. پاسخ ایشان نخست بزبان انگلیسی بود که من برگردان پارسی آنرا میاورم و پاسخ آخری بزبان پارسی بود که شمه ای از آن نوشتار را در این جا ذکر خواهم نمود:
در ۱۷ جولای نامه زیر را برای دوستان ارسال داشتم :
“جنایات دولت و اکثریت مردم بیشعور ایران در برابر اقلیت های دینی هنوز ادامه دارد. گورستان بهاییان در قروه کردستان مثل اینکه آخرین هدف این جانیان بالافطره قرار گرفته است. گورستان آنان را بعنوان اینکه از زمین های زراعتی استفاده کرده اند از آنان غصب و ویران کرده اند. اگر این زمين زراعتي بود چرا درختان آن را نابود کردند؟
ملتی که پیش فرهنگیان آن برای منافع خویش، خود را به دولت آخوندها فروختند بیش از این نباید توقعی داشت. چنین ملتی عدمش به ز وجودش است.
پاسخی را که مورد گفتگو قرار میدهم همانطوری که اظهار کردم به انگلیسی و حاوی نکات زیر بود:” نامه ترا خواندم،قضاوت بیطرفانه ای نبود. اگر یک مشت مردمی هستند که با دولت همکاری میکنند در برابر دریافت پاداشتی، همه مردم اینطور نیستند. آیا تمدن بزرگ ایران را فراموش کرده ای؟”و و و
در پاسخ به این گرامی دوست نوشتم: خیر! من گذشته ایران را فراموش نکردم و هیچوقت نیز از یاد نخواهم برد. فقط بمن بگویید چه ربطی بین گذشته این کشور با زمان حال وجود دارد؟ تا کی ما میبایست در گذشته زندگی کنیم؟ بمن بگو که اکثریت افراد تحصیل کرده امروز ایران در طی چهل سال گذشته، کدام گامی را برای بهبود وضع مردم کشور خود برداشتند؟ آیا خودت مسایلی را که با این گروه داشتی فراموش کرده ای؟ آیا باید که آنها را بشما یاد آوری کنم؟ نام چند نفر از هم میهنان دانشمند ما راکه به مهین خیانت کرده اند میخواهی که برای تو بنویسم؟
اگر فردی از ستمی که به دیگران میشود آگاه میباشد و در برابر آن سکوت میکند، او در اجرای آن جرم !شریک است!
چو علم آموختی از حرص،آنگه ترس کاندر شب … چو دزدی با چراغ آید گزیده تر بردکالا
منظور سنایی از این دزدان افراد تحصیل کرده و عالم ما میباشند، نه آفتابه دزدها. بدین روی دوست پر مهر من، فکر نمیکنی که میبایست اززندگی در گذشته خارج شویم؟ و بیاد بیاوریم که:
گیرم پدر تو بود فاضل……………….. از فضل پدر ترا چه حاصل
و از همه مهمتر بیاد بیاوریم که ما امروز چه هستیم؟ در واقع هیچ.
آخرین پاسخی که دریافت داشتم در ۱۸ جولای بود که دوست مهربانم نوشتند : ….با تمام گفته هایت موافقم ولی این گروه در مقابل ملت ایران مثل یک ذره هستند و بقول معروف برای یک بی نماز درب مسجد را نمیبندند.
چنین طرز فکری بدید من درست نیست. این افراد در اقلیت نیستند و در قبال اهمیت فرهنگی و اجتماعی که در بین مردم عادی دارند از هر دشمنی خطرناکترند. شاهد بودم که چگونه صد ها نفر از همین تحصیل کرده ها: دکتران، مهندسان، پیشه وران و بازرگانان و سردمداران مذهبی نامه امضاء کردند و برای پرزیدانت آمریکا، آقای جیمی کارتر فرستادند که شاه را از ایران بردارد. چنین کاری در تمامی کشورهای خارج از ایران روی داد. افرادی که در آنزمان در هوستن- تکزاس بودند و چنین نامه ای را توشیح کردند بخوبی میشناسم. طوماری از اساتید دانشگاه پهلوی شیراز بدستم رسید که امضاء کنندگان درخواست برداشتن شاه را داشتند.
اگر توجه کرده باشید میبینید که من روی سخنم به تحصیل کرده های ایرانی است نه به افراد عوام. خوب بخاطر دارم که در یکی از مسافرتهای دهه ۱۹۹۰ به ایران در یکی از شهرستان ها به به آقای مهندسی برخورد کردم که برای من تعریف نمود که: “روزی یکی از گارگران شکایت از رژیم کرد که کاری از پیش نبرده اند و به قول خود بهیچوجه وفا نکرده اند.” آقای مهندس اظهار داشت که به او گفتم “شما نادان ها دنبال اینان رفتید و این است سر نوشت تان.” آقای مهندس ادامه داد که آن کارگر در پاسخ گفت: “ما نادانان گول ابلهانی را خوردیم که خود دکتر و مهندس و استاد دانشگاه بودند و فکر میکردیم که آنان میدانستند که چه میکنند.”
از اینکه من بدین جمله استناد و بدان تکیه میکنم که بدبختی ما از تحصیل کردگان ما میباشد این است که بسیاری از آنان را دیده ام و بنحوی از انحا با آنان کار کرده ام و بخوبی به روحیه و طرز کار بیشترین شان واقفم ودریافتم که چگونه با دورویی و حقه بازی، کوشش به حفظ منافع خود مینمودند و شاهد بودم که اعضاء کنسولگری های ایران که برخی از آنان از مامورین ساواک بودند چگونه روی از شاه برگردانده و به او ناسزا میگفتند. در دوره پایانی سلطنت محمد رضا شاه پهلوی، در زمان روی کار آوردن خمینی، و در موقعیت فرمافرامایی حکومت ملاها. در تمامی این برخورد ها از این اشخاص جز خود پرستی و حفظ منافع خود هیچ چیزی مشهود نبود. بگذارید که داستان یک دوست چهل ساله برای شما تعریف کنم:
در هنگام نگارش یکی از نوشتارهای خود، نیازی به عکس هایی داشتم که بدید من اینطور آمد که یکی ازدوستان کهن و قدیمی من در موقعیتی هستند که میتوانند حاجت مرا بر آورده کنند. با ایشان تماس گرفتم و آنچه را میخواستم با وی در میان گذاشتم. بمن قول دادند که در این امر کوشا خواهند بود. مدتی نگذشت، دیسکی که حاوی چندین عکس از آنچه را که میخواستم بمن دادند. ”بیشترین آنها عکسهایی بودند که در اینترنت موجود بودند. یکی از آن عکس ها را برای نبشته خود انتخاب نمودم. به هنگام اتشار آن نوشتار به دوست گرامی خود تلفن کردم و گفتم که آیا اجازه میدهد که برای این محبت، همانطور که آیین نگارشات حکم میکند، از ایشان در آن نوشته سپاسگزاری کنم، بهمان نحوی که از سایر یاری دهندگان انجام میدهم. بمن پاسخ مثبت دادند.
رونمایی این نگارش مصادف شد با عید نوروز آنسال. دوست نازنین بهراهی همسرشان و همشیره خود و شوی ایشان برای دید و بازید جشن نوروزی به خانه ما آمدند. در هنگام عزیمت، جلدی از آن نوشتار را به ایشان هدیه نمودم و در محلی که از او و دیگر یاری دهندگان سپاسگزاری نموده بودم به ایشان نشان دادم. وی از من تشکر نمود.
چندین سال بعد، همسرم مصمم میشود که آن نگارش مرا که دارای ارزش تاریخی بود از انگیسی به پارسی برگرداند. این کار انجام و متن پارسی نوشته من ازچاپ بیرون میاید. در این زمان مدتی بیش از پنج سال از انتشار متن انگیسی آن میگذشت.
چند ماهی گذشت، نامه ای از وکیلی دریافت داشتم که بمن نوشته بودند که ایشان به نمایندگی از آقای…. این نامه را مینویسند که” آقای…. از من شکایت دارند که بدون اجازه وی از او در نگارش خود نام بردم و سپا سگزاری کردم و که ایشان چنین اجازه ای را بمن ندادند ، هم چنانکه صحه ای به نگارش من نگذاشتند و هیچ آگاهی از آن ندارند. اگر چه که کار من از روی دوستی بوده است، ولی او میخواهد که من گفتار شان تایید کنم”!
سرم به دوار افتاد، خیال کردم که خواب میبینم و اشتباه میکنم. نامه را دو باره و سه باره خواندم. نه اشتباه نکرده بودم، نامه از سوی وکیل دوست چهل ساله ما بود که مرا تهدید به شکایت دادگاهی میکرد بسبب سپاسگزاری که از ایشان برای ارسال چند عکس نموده بودم. تنها سببی که باعث چنین عملی از سوی ایشان میشد این بود که نگارشات چاپ شده دید خوشی نسبت به هییت حاکمه فعلی ایران را نداشت. این دوست گرامی نمیخواست که منافع خود را در ایران بدین سبب از دست بدهد! جل الخالق؛ ما چگونه مردمی هستیم؟ تا کجا برخی از هم میهنان ایرانی ما برای حفظ منافع خود پیش میروند؟ چگونه کوچکترین ارزشی برای حیثیت خود و انسانیت و پیش برد راستی و درستی را در نظر َنمیگیرند!
تصمیم بر آن گرفته بودم که به وکیل ایشان بنویسم، “همین است که هست، بهر کجا که میخواهید شکایت کنید بدان خوش آمدید.” عمیقا إحساس خوشحالی میکردم که در چنین صورتی ماهیت اینگونه افراد به مردم شناسانده خواهد شد. همسرم که طبیعتا انسانی است آرام و به دین و آیین خود مومن، و دنبال منقاشه و جنگ و جدال نیست از من درخواست نمود که نگذارم کار به دادگاه بکشد، و اظهار داشت ” خواهش میکنم که اینکار را نکن- دوست ما در جریان اینکار ذکاوتی از خود بروز نداد. این نادانی او به احتمال قوی نتیجه تاثیرگفتار و کردار برخی از دوستان که میتوان آنانرا به مثال <بادمجان دورقاب چین> تشبیه نمود قرار گرفته است و میترسد که منافع خود را در ایران از دست بدهد.” گفتم از دروغ گفتن او بیشتر رنج میبرم تا از نوکری او برای ملاها. چرا دروغ گفت که از او چنین اجازه ای را نگرفته ام؟” البته اشتباه من در این بود که به چنین فردی اعتماد کردم و از وی نخواستم که این اجازه را کتبا بمن بدهد و یا اصلا چرا درخواستی از او نمودم.!
جریان را با یکی دیگر از دوستان در میان گذاشتم، او نیز دید همسرم را تایید کرد. نامه ای به وکیل آن دوست نوشتم و اظهار داشتم که از دروغ گفتن موکل او بسیار منزجر هستم اما شما به ایشان بگویید که با یک تلفن بمن میتوانست تمام این گرفتاری ها را رفع نماید. به ایشان بفرمایید که به پاداش دوستی سابق دید های وی را تایید میکنم و از اینکه شخصیت او را نشناختم متاثر و متاسف هستم.
آیا شما از چنین افردای توقع دارید که بسود مردم و کشور ایران کاری انجام دهند، اگر در این خیال باشیم در گروه ساده لوحان قرار خواهیم گرفت. تعداد بسیاری از نظایر این کسان را میشناسم که در این مختصر نمیتوانم همه آنان را نام ببرم و یا کردارشان را مورد بررسی قرار دهم.
حتی کسانی هستند که به محض ایجاب موقعیت شرح مفصل از چگونگی اجداد ما و کوروش بزرگ و داریوش و وووو…خواهند داد تا همه بدانند که چه میهن پرستان واقعی هستند!
آیا فقط بیدار بودن شاهنشاه کافی بود؟ در آن هنگامی که افراد دولتهای او و صاحبان قدرت در زمان زمامداری ایشان در کشور “اموال مردم را غصب میکردند بدون آینکه بهای آنها را به صاحبانشان بپردازند؟ نشانه های فراوان از اینکار را دارم.
آیا میتوان آنرا بیداری نامید هنگامی که دستور داد شد تا تیمساران ارتش به تحریک ملا های بی وطن حضیرہ القدس بهاییان را در تهران ویران کنند! آیا این امرفراموش شده بود که کوروش بزرگ دستور بازسازی معبد یهودیان را در اورشلیم داده بود، نه ویرانی پرستشگاهی را! آیا این کردار درست عکس آن نیست که کوروش، آن رادمرد بزرگ، دستور داده بود؟
آیا این نشانه بیداری بود که اموال بهاییان را به زور بگیرند بدون پرداخت پشیزی به صاحبان آنها؟ آیا کوروش بزرگ از خزانه خود برای باز سازی مساکن و معابد ستم دیدگان پول نداده بود؟ آیا این اعمال بر طبق گفتار و کردار کوروش بزرگ بودند؟
مگر کوروش صراحتا نگفته بود:” فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند– فرمان دادم که هیچکس از اهالی شهر را از هستی ساقط نکنند….”
من در میهن پرستی شاه شکی ندارم، صد ها هزار بار ترجیح میدادم که او در راس کشوربود تا این افراد خدا نا شناس و بی وطن کنونی، که خطر آنان برای کشور و مردمش از هر چنگیز و تیمور بیشتر است. اما با کمال تاسف شاه، راهی نادرست را در پیش گرفت که سرانجام به نابودی خودش و میهن نازنین همه ما شد. در این باره به تفصیل در مبحث “علت و معلول” در همین بلوگ نگاشته ام میتوانید مجددا آنرا مطالعه کنید و بگفتار سعدی:
یکی برسر شاخ، بن میبرید………… خداوند بستان نگه کرد و دید
بگفتا گر این مرد بد میکند………. نه با من که با نفس خود میکند
با آنچه که امروز در میان بیشترین هم میهنان ایرانی خویش میبینم بر خود میلرزم و با قلبی ریش میاندیشم و میگویم: وای بر این مردم ابن الوقت ما! وای از این دورویی و بی شرمی بیشترین هم میهنان ایرانی ما! آیا شما توقع دارید که میتوانید کشوری آباد و متمدن با چنین افرادی بسازید؟ اگر چنین فکری میکنید بدانید که در اشتباه محض هستید.
همین روز دریافتم که گروهی از افراد مسلمان دولت مازندران به خانه های عده ای از کشاورزان بهایی روشنکوه آن استان حمله و آنها را با خاک یکسان کردند. چرا؟ و أموال آنان را به مسلمانان واگذار نمودند. تا کی این هممیهنان بی خرد ما میبایست از این حکومت تازیان خونخوار پیروی کنند؟ تا کی باید که دین این تازیان بی فرهنگ بر ملت ما حکمرانی کنند؟ آیا هم وطنان مسلمان دچار کوری و کری دایمی شده اند؟ آیا مردم ایران قوه دراکه خود را از دست داده اند و یا اینکه از روز نخست از چنین فراورده ای بی بهره بودند؟
از این پشت هم اندازی و متلون بودن هم میهنان ایرانی خود در عذابم آیا شرم و خجالت بکلی از میان اکثریت هموطنان ما از بین رفته است؟ آیا ما به پایین ترین سطح انسانیت رسیده ایم؟
اگر بخواهیم که راه درمانی را در پیش بگیریم، در وحله نخست باید به بیماری خود اذعان کنیم تا بتوانیم به درمان اندیشه نماییم.
ایرانیان بی لیاقت امروز نمیبایست نام کوروش و داریوش را آلوده کنند. اگر دنیایی پس از مرگ وجود داشته باشد، رنج بسیاری را که این گرانمایگان از به نیکی یاد کردن آنان، توسط مردمی به مثابه بیشترین هم میهنان ایرانی امروز ما متحمل میشوند، باید شرمنده شویم!