خصوصیتی در بیشترین هم میهنان ایرانی ما
جنایت به اقلیت مذهی در کشور
آنچه در این نوشتار بدید شما میرسد، ممکن است برای برخی از هم میهنان ایرانی تصور تندی را در بر داشته باشد، اما نکاتی هستند بری از تعارف. یقین دارم که مفادی را که بدانها اشارت میشود، در باره بیشترین هم میهنان ایرانی ما کاملا صادق است. زمان آن رسیده است که آنچه را که باید گفت بر زبان آورده شود و تعارف از میان بر چیده گردد.” دوره «به در گفتن که دیوار بشنود» باید سپری گردد.” من یقین دارم که بر این حقایق همگان واقف هستیم. اگر به بهبود جامعه باور داریم این وظیفه بر ما محول است که ایراد و اشکالات آن را بطور آشکار بیان کنیم. ملل دیگر ما را بخوبی میشناسند و نیازی به منم، منم کردن نیست، نگاهی مجمل به سفر نامه های بیگانگان به سرزمین زادگاهی ما چنین نکته ای را بطور وضوح نمایان مینماید.
سال ها پیش در نگارشی خواندم که دانشمندی بنام، بشهری وارد میشود. حاکم آن دیار کسی را مامور میکند که آن بزرگ مرد را در شهر گردش دهد تا آنچه را که بدان غره هستند او بخوبی ببیند. پس از ساعتی وی از مامور همراه میپرسد، آیا تعداد بی دینان این شهر خیلی زیادند؟ مامور با شگفتی میگوید “از کجا این را دانسته اید؟” دانشمند مهمان در پاسخ میگوید از تعداد بیش از حد مساجد این بلد!
آنچه که امروز در میهن ما، ایران روی میدهد، بر مصداق گفتارآن میهمان است؛ مردم فهمیده دنیا نیازی به آمار دولت و یا شنیدن سخنان پوچ و کاذب ملت ایران را برای پی بردن به وضع آنکشور ندارند. هم میهنان ایرانی ما پیوسته دم از میهن پرستی و انسان دوستی و خدمت به بشریت میزنند، اما در واقع اندک بویی از آنچه را که بر آن لاف میزنند نبرده اند. تاریخ ما نمونه ایست بارز از چنین گفتار و نوشتار ها- به آن جمله که: سخنت را گفتی، باور کردم- تکرار کردی، شک کردم- إصرارنمودی، یقین کردم که دروغ میگویی خوب توجه کنید که معنی بزرگی را در بر دارد.
چند روز پیش در جستجوی نوشتار و آماری مجبور بر آن شدم که به تاریخ فرانسه نگاهی کنم. نخستین بر خوردم مرا بدوره ناپلیون بناپارت منتقل نمود. فکر کردم که وی چه نوع آدمی بود؟ یک نظامی جنگ جو که بسیاری از نقاط اروپا را فتح نموده و بر شکوه ظاهری فرانسه افزود. درروزگار نخستین ناپلیون ، کسانی چون بتهوون وی را تحسین نمودند تا به آنجا که آن موسیقی دان بزرگ، یکی از سمفونی ها بسیار معروف خود “سمفونی شماره سه، اروییکا” را در سال ۱۸۰۳ بنام ناپلیون نمود که او در آنزمان “کنسول اول” فرانسه بود. بتهوون احترامی بیش از حد برای انقلاب فرانسه داشت. در ۱۸ ماه می ۱۸۰۴ که ناپلیون خود را امپراتور خواند، بتهوون از این مقوله بسیار ناراحت و اسم او را این سمفونی خارج نمود.
اگر از پیروزیهای ظاهری ناپلیون بگذریم، او گرفتاری های بیشماری برای ملت و کشور فرانسه ایجاد نمود. لشگر کشی بی موردش به روسیه و شکست از روس ها و جنگ های بی دلیل او با سایر دول، فرانسه را خوار نمود و بالاخره در جنگ با انگلیس و شکست او در واترلو که باعث تبعید ش گردید. در واقع میتوان او را یک نمونه کامل از “گاو نه من شیر” دانست. با تمام این تفاصیل مردم فرانسه در موقع مناسب جسدش را به پاریس آوردند و با جلال تمام د در دوم آوریل ۱۸۶۱ در “انوالید” بخاک سپردند.
حال بر گردیم به آنچه ما ایرانیان که با تمام نیرو و در هر موقعیتی کوشش میکنیم که خود را میهن پرست معرفی کنیم چه رفتاری با خدمتگزاران خود میکنیم. اجازه دهید که یک و دو نمونه از این میهن پرستی را که در گذشته ای نه چندان دور، روی داد مورد بررسی قرار دهیم.
در دوره سلطنت قاجار، کشور ما مستعمره ای بود بتمام معنی در دست دو نیروی مخرب و دزد. یکی دزدان دریایی انگلیسی و دیگر آدم کشان روسی. خاینانی چون وثوق الدوله، صارم الدوله، فیروز میرزا فرمانفرماییان قرار دادی با انگلیس میبنندند، حتی پیش از آنکه احمد شاه بی وطن، وثوق الدوله را به بوزارت منصوب کند. آخوند هایی بظاهر درستکار و وجیه المله ، چون مدرس، بدستور انگلیسی ها، شاه را در باره انتصاب نخست وزیر جدید تحت فشار قرار میدهند.
رضا خانی پیدا میشود و با یاری نخستین انگلیسی ها، اوضاع کشور را سر و صورتی میدهد و دست به آبادانی آن میزند. پس از مراحل اولیه کوششی میکند که دست این بیگانگان را از کشور خود کوتاه کند و بدین ترتیب دشمن بزرگی برای خویش ایجاد مینماید
رضا شاه در مدت کوتاه سلطنت خود ایران را از بدویت زمان قاجار به دوره نسبتا جدیدی میرساند. از انگلیس دوری میجوید و کوشش میکند که با آمریکا نزدیک گردد که بواسطه عدم همکاری آنان و نفوذ بریتانیا درسیاست خارجی ایالات متحده به چنین کاری موفق نمیشود. دولت انگلیس کینه زیادی نسبت به رضا شاه بدل میگیرد و در هنگام جنگ دوم جهانی به بهانه های بی ارزش به ایران حمله و شاه را به آفریقا تبعید میکنند که او در آنجا، این دنیا را بدرود میگوید. سال ها بعد که پیکر آن مرد میهن پرست را به کشور بر میگردانند و در شهر ری بخاک میسپارند. نمیخواهم که جانب داری بی موردی از رضا شاه بنمایم، اما اگر خدمات اورا برای کشور با زیان هایی که حکومتش برای ایران داشت در کپه ترازو بسنجیم، کوشش آن مرد برای بهبود و بزرگ داشت میهنش به مراتب بر زیانی که ممکن بود برای کشور در بر داشته باشد برتر بود.
در ۱۹۷۹ ملا ها که از زمان صفویه نوکری انگلیس را بعهده گرفته اند، با یاری چهار دولت معظم غرب:آمریکا، انگلیس، فرانسه و آلمان، بر روی کار آمدند. در چنین زمانی ملت وحشی و حیوان صفت ایران، آرامگاه آن مرد را با خاک یکسان مینمایند. کسانی چون یزدی ها، قطب زاده ها، بنی صدر ها، بازرگان ها، کروبی ها، سروش ها، موسوی ها، قره باغی ها، فردوست ها و قریب همه به اصطلاح تحصیل کرده های ایرانی در این جنایت و جنایت های بعد مجرم هستند. این است فرق میان یک مردم نسبتا متمدن با یک ملت وحشی که پای بند به هیچ أصول مدنیت نمیباشند. نمیدانم چه مقدار از ین ره را مدیون تازیان هستیم که بیش از ۱۵۰۰ سال ما را با تمدنی بسیار دون که مورد شان آنان است هم بر کرده اند.
برنامه کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نیز نمونه ای است از حق شناسی هم میهنانان نسبت به نخست وزیری که همش را بر آن گذاشت تا کشور را از زیر سلطه خون آشامان انگیسی نجات دهد، مردمی که تا دیروز فریاد میزدند : “با خون خود نوشتیم -یا مرگ یا مصدق” بدستور خاینان وطن، خانه آن مرد شریف و میهن پرست را ویران کردند. ایرانیانی چون زاهدی ها، کاشانی ها و بقایی ها، و مکی ها، رشیدیان ها و بهبهانی ها فرامرزی ها دست بدست هم دادند و بدستور بیگانگان بر آن مرد وطن پرست شوریدند، او را به دادگاه کشاندند و محکوم به سه سال حبس نمودند. پس از پایان یافتن دوره زندانیش او را اجازه ندادند که به زندگی معمولی برگردد و تا پایان عمر در خانه اش زندانی کردند.
آیا این توحش و بربریت ما ملت تمامی دارد؟ البته که نه! جنایاتی که امروزه بیشترین مردم کشور ما بدان دست میزنند برای یک انسان عادی قابل فهم نیست. در این چند ماه گذشته هر هفته چندین موردی از گرفتاری هایی تازه ای را که برای هم میهنان بهایی ما ایجاد میکنند به گوش ما میرسد که گروهی از آنان را به دلایل شگفت آور و غیر قابل پذیرش به زندان میاندازند و أموال آنان را چپاول میکنند. هیچکس نیست که بپرسد که گناه آنان چیست؟ البته با طرز فکر بیشتر هم میهنان، نیازی به اینکار نیز وجود ندارد.
خوب بیاد دارم که چند دهه پیش در گرد هم آیی گروهی بودم، سخن از ستمی بود که در آنزمان به بهاییان ایران میاوردند.
چنین موضوعی را طرح و از عدم رعایت و همکاری مردم شکایت نمودم. در این موقع، همسر یکی از پزشکان که درآن مجلس حاضر بودند، با کمال شجاعت میفرمایند: “آخر میگویند که این بهایی ها همه جاسوس انگلیس هستند…”
حیرت زده ماندم که پاسخ این بانو را چگونه باید داد. یقین دارم که همسر ایشان نیز دست کمی از وی نداشتند. چگونه ممکن است که یک انسان صاحب دانشی با چنین همسری که عاری از خرد و عاجز از فکر کردن است، بتواند زندگی کند. پس از اندک مدت که توانستم خشم خود را فرو گذار کنم از ایشان پرسیدم “بانوی گرامی؛ آیا میتوانید نام، حتی نام یک نفر از این جاسوس ها را بمن بفرمایید که ممنون شوم و به دانش خود بیافزایم؟” پس از مدتی کج و راست شدن و من و من کردن، فرمودند “من که نمیدام، اینطور میگویند.” گفتم فکر نمیکنید که به صلاح شما باشد در مطلبی که بدان آگاهی ندارید اظهار نظر نکنید. و پیش از این که دید خود را بیان کنید نباید که از درستی آن مطمین باشید؟”
بیش از دو هزار و پانصد سال پیش، کوروش بزرگ با ایجاد منشور خود به جهانیان گفت که دین امریست خصوصی و مردم در اختیار آن آزادند. آن بزرگ مرد این اصل را در تمام کشور های زیر نفوذ خود به مرحله اجرا گذاشت. دول پیشرفته دنیا این گفته ها را کم و بیش در قوانین خود محفوظ داشتند از آن جمله آمریکا که تامس جفرسن آنرا در قوانین اصلی آن کشور جایگزین نمود. در تنها جایی که نشانه ای از آن دیده نمیشود در کشوری است که این قانون در آن بوجود آمد.
جای سوگواری در اینجا است که افراد به اصطلاح با خرد کشور، دست کمی از بیخردان ندارند. شگفتی بیشتر من در این است که میبینم مردم شهر هایی که میبایست مشعل دار دانش و فرهنگ و تمدن باشند از لحاظ انسانیت از هر مکان دیگر پایین ترند. شیراز، زادگاه سعدی و حافظ و این استان خود جایگاه عظمت ایران باستان است که تخت جمشید و پاسارگاد در آن قرار دارند – اصفهان مرکزی از جایگاه تمدن و پیشرفت کشور از هزاره های پیش، علم دار این بی تمدنی شده اند. یزد، شهر دیگری که ساکنینش فرهنگ و تمدن خود را از دست داده اند.
دختر شانزده ساله ای را بنام “مونا” در شیراز به سبب نوشتن مقاله در باره صلح جهانی با پدرش بدار میزنند. آیا چنین جانوران درنده ای را در هیچ جای دیگری در دنیا سراغ دارید؟ پیر مرد سالخورده بهایی را که رنگ پوستش در کشت زارهای خوزستان سوخته بعنوان مامور “سیا” بدار میزنند. در حالی که آن مرد نگون بخت که از معنی”سیا” بی خبر بود سوگند میخورد که سیاه نیست و رنگ پوستش در نتیجه اثر آفتاب خوزستان است..
آیا سوزاندن احشام بهاییان دردی از شما دوا میکند؟ آن حیوانات چه گناهی کرده اند که آن ها را زنده زنده، بسبب تعلق به بهاییان در آتش میسوزانید؟ بهاییان چه کاری بشما، ای مردم ایران کرده اند که أموال آنان را غصب میکنید، فرزندان آنان را بی سرپرست میگذارید و صرفا بعلت اینکه با شما هم دین نیستند آنان را به دار میآویزید و یا سال های متمادی بزندان میسپارید؟
ممکن است که مردم عادی زیر نفوذ آخوند ها دست به چنین کارهای ناپسندی بزنند، آیا افراد تحصیل کرده و به ظاهر با خرد نمیبایست که سخنی در باره نادرستی چنین کاری به زبان آورند؟ آیا سود مالی شان دارای آن اندازه اهمیت است که اگر هم وجدانی داشته باشند، با آن هم آهنگی نداشته باشد؟
آیا فکر میکنید که شما لیاقت آن را دارید که خود را از فرزندان کوروش و داریوش بدانید و دایما با تکیه به چنین گفتاری خویشتن را فردی میهن پرست قلمداد کنید؟ به ایزد بزرگ سوگند میخورم که شما چنین ارزشی را ندارید!
امید یاری داشتن به سازمان های بین المللی امری است واهی. آنان در برابر جانیان حکومت اسلامی توانایی ندارند. درخواست کمک از دول بزرگ سودی در بر ندارد، زیرا هم آنان بودند که ما را در این لجن زار انداختند، تا بتوانند به راحتی منابع کشور را به تاراج ببرند. بنتیجه ای میرسیم که سعدی سده هایی پیش آنرا بزیبایی برای ما توجیه نموده است
به غم خوارگی چون سر انگشت من
نخارد کس اندر جهان پشت من (بوستان – باب دوم در احسان)
حقیقت تلخی را بیان کردم، حقیقتی که کسی دوست ندارد آنرا بشنود و یا بر زبان آورد. آما این امری از ملزومات است و اگر ملتی بخواهد که جز زندگان باشد، چاره ای نیست که پیش از برداشتن گامی، به اشکالات خود واقف گردد و آنهار ابر طرف کند.
من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال (سعدی “قصیده شماره ۳۶”)
دکتر گیلک عزیز،
نوشته بسیار جالب وخوبی هست، دست شما درد نکنه.شاهد جنایات زیادی بر اقلیت های هم میهن بوده ایم وخیلی ممنون که اینها به نگارش دراوردید.. هرچند همه مردم در ان جنایان سهمی نداشته اند، ولی با سکوت خود وعدم اعتراض خود به ان جنایات، راه را برای جنایات بعدی این غارتگران جلاد حاکم که بیش از ۹۰٪ انان هنوز از وابستکان انکلیسی هستند و ۸٪ هم وایستکان روسی،را باز گذاشتند که ناظرین ساکت خواهند بود که اصلا قابل قبول نبوده ونیست، ودست حکومت برای اختلاف بیانداز وحکومت کن را باز گذاشته!!!!!
ارادت،
محمد
LikeLike